صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
417
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
با پيامبر حرف زد و او همان سخنانى كه به بديل گفته بود ، بازگو كرد . عروه گفت : اى محمد ! چنان حساب كن كه همهء خويشاوندان و طايفهات را از پاى در آوردهاى ؛ مگر تا حال شنيدهاى كه كسى از تبار عرب نزديكانش را نابود كرده باشد و با آنان جفا كند ؟ ! و اگر برنامهء تو چيز ديگرى است ؛ من جز فرومايگان و اوباش ، مردانى شايسته در اطراف تو نمىبينم . اينها نيز از تو مىگريزند و تنهايت مىگذارند . ابو بكر - رضى اللّه عنه - به او گفت : « بت لات را گاز بگير . » « 1 » ما پيامبر را تنها بگذاريم ! ؟ عروه گفت : اين كيست ؟ گفتند : ابو بكر صديق ، پسر ابى قحافه . عروه گفت : اگر حق تو بر گردنم نبود كه هنوز باقى است ؛ بىجوابت نمىگذاشتم . آنگاه به سخنش ادامه داد و هر بار دستى بر ريش مبارك پيامبر مىكشيد . مغيره پسر شعبه كه در كنار پيامبر ، مسلح به شمشير و كلاهخود ايستاده بود ، با غلاف شمشير روى دست او مىزد و مىگفت : دستت را كنار بكش . عروه سربلند كرد و گفت : اين كيست ؟ گفتند : برادرزادهات ، مغيره پسر شعبه . به او گفت : اى بىوفا ! [ فراموش كردهاى كه ] خيانتهايت را پوشيدهام ؟ ! [ ابن هشام مىگويد : مغيره پيش از اسلام ، سيزده نفر از بنى مالك از طايفهء ثقيف را كشته بود كه عروه ، ديهء آنها را پرداخت و سبب حل اختلاف شد . . . ] ( 1 ) عروه رفتار و علاقهء ياران پيامبر را زير نظر گرفت و نزد قريش بازگشت و گفت : اى ياران ! من نزد شاهان ايران ، قيصرهاى روم و شاهان حبشه رفتهام و رفتار اطرافيانشان را پاييدهام ؛ اما سوگند به خدا ! هيچ پادشاه و فرمانروايى را نديدهام كه پيروانش به همان اندازهاى كه ياران محمد ، او را بزرگ مىپندارند و پيروى مىكنند ، مورد احترام و اطاعت باشند . هرگاه به آنان دستور بدهد با جان و دل مىپذيرند و از فرمانش سرپيچى نمىكنند و هنگام سخن گفتن در مجلس او ، بسيار آرام و با صداى نرم حرف مىزنند و با ديدهء ادب او را مىنگرند . اكنون راه هدايت را بر شما عرضه كرده است ، آن را بپذيريد و رأى خود را بگوييد .
--> ( 1 ) - امصص بظر اللات . معناى جمله ، كنايى است .