صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

416

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

جنگى دارند و اگر جز جنگ ، تصميمى ندارند ؛ به خدا ، تا جان در بدن دارم با آنان مىجنگم ، تا فرمان خدا چه باشد . بديل گفت : آن چه كه گفتى به قريش ابلاغ مىكنم . نزد قريش رفت و گفت : من از پيش محمد آمده و سخنانى از او شنيده‌ام ؛ اگر مىخواهيد ، برايتان بازگويم . بىخردان گفتند : نياز نداريم از او سخنى بگويى . خردمندان گفتند : آن چه شنيده‌اى بازگو . بديل گفت : او چنين و چنان مىگويد : قريش نيز « مكرز پسر حفص » را نزد او فرستادند . پيامبر كه او را ديد ، گفت : اين مرد ، نيرنگ باز است . [ با اين وصف ] ، آن چه را براى بديل و دوستانش گفته بود ، براى مكرز بازگفت . او نزد قريش رفت و آن چه را شنيده بود ، بيان كرد . ( 1 ) فرستادگان قريش مردى از طايفهء كنانه به نام « حليس پسر علقمه » « 1 » گفت : بگذاريد ، من هم پيش محمد بروم . گفتند : برو . وقتى به خدمت پيامبر و يارانش رفت ؛ پيامبر گفت : اين شخص از طايفه‌اى است كه شتران درشت‌اندام قربانى را دوست مىدارند [ و فرمان خدا را با ديدهء احترام مىنگرند . ] شتران را جلوى چشم او رها كنيد [ تا دريابد كه مسلمانان سر جنگ ندارند و به قصد اداى مراسم عمره و زيارت خانهء خدا آمده‌اند ] . مسلمانان لبّيك‌گويان از او استقبال كردند و خوش آمد گفتند . وقتى حليس ، اين منظره را مشاهده نمود ؛ گفت : سبحان اللّه ! چرا اين مسلمانان از ديدار كعبه [ و زادگاهشان ] ممنوع و محروم‌اند ؟ ! نزد دوستانش برگشت و گفت : شترهاى قلاده به گردن و نشانه‌دار را ديدم [ كه براى مراسم عمره آورده‌اند ] . اما چيست كه مىبينم از آمدنشان به مكه و طواف بيت ، جلوگيرى مىكنند ؟ ! سخنانى ميان او و قريش رد و بدل شد . ( 2 ) عروه پسر مسعود ثقفى مىگويد : اين مرد راه خردمندانه‌اى پيشنهاد كرده است ، آن را از وى بپذيريد و بگذاريد من نيز نزد او بروم . قريش پذيرفتند و او را نزد پيامبر فرستادند . عروه

--> ( 1 ) - رئيس قبيلهء احابيش ، صحرانشين و همسايهء مكه بود كه قريش او را درستكار مىدانستند . ( م )