صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

407

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) حديث افك ( داستان تهمت ) داستان افك و خلاصهء آن در نبرد بنى مصطلق : شيوهء پيامبر چنان بود كه هرگاه به جنگ مىرفت ، يكى از همسرانش را به قيد قرعه برمىگزيد و با خود مىبرد . در اين نبرد ، قرعه به نام عايشه - رضى اللّه عنها - در آمد . وقتى از نبرد بازگشت در محلى - براى استراحت - فرود آمد . عايشه براى انجام حاجت از خيمه بيرون رفت . وقتى بازآمد [ متوجه شد ] گردن‌بندى كه از خواهرش به عاريه گرفته بود ، مفقود شده است . به همان جايى كه رفته بود ، بازمىگردد تا آن را بيابد . [ پيش‌تر ] كجاوه را جلوى خيمه برايش گذاشته بودند تا در آن بنشيند و بر شتر نهند . كسانى كه عهده‌دار اين كار بودند ، آمدند و به گمان اين كه او در كجاوه است ، برداشتند و بر شتر بستند و به راه افتادند و سبكى كجاوه را احساس نكردند ؛ زيرا عايشه لاغراندام و سبك وزن بود و چند نفر آن كجاوه را بر پشت شتر جاى دادند ؛ حال اگر يك يا دو نفر كجاوه را بلند مىكردند ، مىفهميدند كسى در آن نيست . ( 2 ) عايشه [ پس از جستجوى زياد براى يافتن گردن‌بند ] ، به اردوگاه بازگشت ، كسى را نيافت . در همان جا نشست و منتظر شد تا به جستجويش بيايند . بىگمان خدا بر كارهايش پيروز است و هر چه بخواهد ، همان مىشود . چادرش را به خود پيچيد و [ چون بسيار خسته شده بود ] ، خواب او را در ربود و به خواب رفت و بيدار نشد تا « صفوان پسر معطّل سلّمى » « 1 » - كه خواب سنگين نيز او را از سپاه بازداشته بود - ، ام المؤمنين ، عايشه را ديد و او را شناخت و گفت : « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » حرم پيامبر ! ! صفوان شترش را نزديك كرد و خوابانيد و خود عقب رفت ، تا عايشه سوار شد .

--> ( 1 ) - صفوان ، پس‌قراول سپاه بود كه هر چه به جا مىماند ، جمع‌آورى مىكرد و با خود مىبرد . بنابراين ، از مسلمانان به جا مانده بود . . . ( پابرگ ابن هشام ، ج 2 ، ص 255 ) .