صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

408

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

صفوان [ به دليل پرورش دينى و اخلاق اسلامى ] ، كلمه‌اى با او سخن نگفت . « 1 » و عايشه نيز جز استرجاع : گفتن انا للّه و انا اليه راجعون ، چيزى از او نشنيد . ( 1 ) صفوان ، شتر را راند . و وقت ظهر ، هنگام استراحت به مسلمانان رسيدند . تا عايشه را سوار بر شتر او ديدند ؛ هر كس به فراخور ساختار روانى و بدنى خود سخن گفت . و آن ناپاك ، عبد اللّه پسر ابى فرصت يافت و حلقهء نفاق و دو چهرگى و حسد را كه در نهاد بيمارش بود ، به حركت در آورد و به نقل و سرهم‌بندى افترا و تهمت ، اشاعه دادن و جمع‌آورى و انتشار آن سهم عمده‌اى بر دوش كشيد و دوستانش نيز با او همدست شدند . هنگامى كه به مدينه رسيدند ، اهل افك و تهمت ، سخن را در ميان مردم انتشار دادند و پيامبر ساكت بود . چون وحى درنگ كرد ، با يارانش به مشورت پرداخت . على - عليه السّلام - به طلاق اشاره نمود . اسامه و ساير ياران به ماندن اشاره كردند و گفتند : به سخن دشمن ، گوش فرا ندهد . پيامبر به منبر رفت تا [ موقعيّت ] عبد اللّه پسر ابى برايش بهتر ظاهر شود . اسيد پسر حضير رئيس اوس به كشتنش مايل بود . سعد پسر عباده ، رئيس خزرج - كه عبد اللّه پسر ابى از قبيلهء او بود - تعصب خويشاوندى او را برانگيخت و ميان او و اسيد ، سخنانى پيش آمد كه نزديك بود ، آن دو قبيله روياروى هم قرار بگيرند . پيامبر صدايشان را پايين آورد و سكوت كردند و خود او هم ساكت شد . ( 2 ) وقتى عايشه به مدينه رسيد ؛ [ به خاطر تلخى سفر و راه دور و نداشتن استراحت كافى ] يك ماه بيمار گشت و در مورد حديث افك چيزى نمىدانست ؛ جز اين كه لطف و علاقهء پيامبر را كمتر از پيش - كه بيمار مىشد - احساس مىكرد . كم كم بهبود يافت . شبى با « ام مسطح » [ خاله‌زادهء پدرش ] براى قضاى حاجت بيرون رفت . چادر ام مسطح به دور پايش پيچيد و لغزيد و گفت : مرگ بر مسطح ! عايشه - رضى اللّه عنها - به نفرينش اعتراض كرد [ و گفت : كسى را كه در نبرد بدر شركت داشته است ، نفرين مىكنى ؟ ! ] ام مسطح ، ماجراى افك را براى عايشه تعريف كرد . او به خانه بازگشت و از پيامبر اجازه گرفت كه نزد والدينش برود تا از اين ماجرا خبر يابد . نزد آنان رفت و از شنيدن آن خبر ، دو شب و يك روز گريست و خواب

--> ( 1 ) - ام المؤمنين خود مىگويد : به خدا قسم ! صفوان با من يك كلمه حرف نزد و جز استرجاع ( گفتن انا للّه . . . ) سخنى از او نشنيدم . ( منير ، ج 9 ، ج 18 ، ص 172 ) . . .