صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
406
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
مطلب اين مرد را به ياد نداشته است سخنش را بپذير . ( 1 ) زيد مىگويد : غم و اندوهى بىسابقه فرايم گرفت و خانهنشين شدم تا خداوند ، اين آيات را فرو فرستاد : « إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ ، قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ ، وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ . » تا « هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا . . . » و : « لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ . . . » « 1 » : [ چون منافقان نزد تو آيند ، گويند : گواهى مىدهيم كه تو پيامبر خدايى و خدا مىداند كه تو پيامبرش هستى و خدا گواهى مىدهد كه مردم دو چهره ، سخت دروغگويند . . . ] و : [ آنان كسانىاند كه مىگويند : براى كسانى كه نزد پيامبر خدا هستند ، چيزى هزينه نكنيد ، تا ( از پيرامون او ) پراكنده شوند . . . ] و : [ . . . چون به مدينه بازگرديم ، بلندپايگان ، فرومايگان را از آنجا بيرون خواهند كرد . . . ] وقتى اين آيات نازل شدند پيامبر مرا فرا خواند و آنها را برايم تلاوت نمود و گفت : « خداوند ، تو را تصديق كرد . » « 2 » پسر اين شخص منافق به نام عبد اللّه پسر عبد اللّه پسر ابى ، مردى نيكوكار و پاك نهاد از ياران برگزيدهء پيامبر بود و از رفتار ناپسند پدرش بسيار نفرت داشت . جلوى در مسجد ايستاد و به آرامى شمشير از نيام بركشيد تا پدرش آمد . به او گفت : تا پيامبر اجازه ندهد نبايد يك قدم فراتر روى . او عزتمند و بلند پايه است و تو خوار و فرومايه هستى . پيامبر آمد و اجازه داد . او هم راه را باز كرد . اين مرد مبارك ، به پيامبر گفت : به خودم امر كن تا سرش را از تن جدا كنم . « 3 » [ پيامبر در جواب گفت : با او مدارا مىكنيم . ] « 4 »
--> ( 1 ) - منافقون / 8 - 1 . ( 2 ) - صحيح بخارى / ابن هشام . ( 3 ) - همان / مختصر سيرهء پيامبر . ( 4 ) - ( حياة محمد / 355 ) .