صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
405
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
حاضران گفت : اين كارى است كه خود شما با دست خودتان كرديد : آنان را در شهر و ديار خود جاى داديد و اموال خويش را ميانشان تقسيم نموديد . به خدا ! اگر به آنان كمك نكنيد ، قطعا از مدينه كوچ خواهند نمود . » ( 1 ) زيد پسر ارقم [ سخنان بىپايه و توطئهگرانهء اين منافق را ] به عمويش خبر داد . او نيز براى پيامبر بازگفت . عمر فاروق پيش پيامبر بود . [ به هيجان آمد و ] گفت : دستور بده ، عبّاد پسر بشر « 1 » ، سرش را از تن جدا كند . پيامبر [ هم چون هميشه ، متانت ، حكمت و دورانديشى را به كار بست و ] گفت : اى عمر ! چگونه ممكن است ؟ ! مردم مىگويند : محمد ياران خويش را مىكشد ؛ خير ! فورا فرمان بازگشت بده ، هر چند ناهنگام بود و وقت حركت نبود ، مسلمانان به سوى مدينه حركت كردند . اسيد پسر حضير به خدمت پيامبر آمد و پس از درود و سلام گفت : در ساعتى نامعلوم ، دستور بازگشت دادى ؟ ! پيامبر گفت : آيا آن چه كه پسر ابى پسر سلول گفته است ، شنيدهاى ؟ گفت : چه گفته است ؟ پيامبر فرمود : چنان مىپندارد كه اگر به مدينه بازگردد ؛ اشخاص با عزّت و قدرت ، ناتوانان و فرومايگان را از شهر بيرون مىكنند . اسيد گفت : اى پيامبر خدا ! اگر بخواهى ، او را از شهر اخراج مىكنى . به خدا او زار و زبون است و تو عزّتمند و مقتدرى . سپس از پيامبر تقاضا كرد كه از او درگذرد ؛ چون وقتى خداوند وجود تو را به ما ارزانى فرمود ، قومش تاج قيمتى را برايش آماده كرده بودند كه بر سر نهد . اكنون مىبيند كه تو شاهى را از او گرفتهاى . [ آن سياهبخت ، دلى بيمار و انديشهاى خام دارد . ] ( 2 ) سپس پيامبر با مسلمانان - با شتاب - تمام آن روز تا شب و از شب تا سحرگاهان راه پيمودند ؛ و روز دوم نيز تا نزديك ظهر در حركت بودند و گرماى آفتاب آزارشان مىداد . همين كه بار انداختند ، دراز كشيدند و پهلويشان را بر زمين نهادند ، از بس خسته بودند به خواب رفتند . اين شيوهء حكيمانهء پيامبر ، سخنان پسر ابى را از ذهن مسلمانان زدود . وقتى اين منافق ، خبر يافت كه زيد پسر ارقم ، سخنانش را به پيامبر رسانيده ؛ نزد پيامبر آمد و سوگند ياد كرد كه اين سخن را نگفته است و انكار نمود . يك نفر از انصار كه حضور داشت ، گفت : اى پيامبر ! ممكن است آن جوان در گزارش دچار وهم و خيال شده و به طور كامل ،
--> ( 1 ) - بلال . ( هيكل / 353 )