صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

393

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

شدند ، دروازه‌بان ، دروازه را بست و كليد را به ميخى آويزان كرد . برخاستم و كليد را برداشتم و دروازه را گشودم ؛ ابو رافع در طبقهء بالايى ( بالا خانه ) جمعى با او سرگرم گفت و شنود بودند . وقتى آن جمع رفتند ؛ خود را به او رساندم و هر درى كه باز بود ، از داخل بر روى خود بستم . پيش خود گفتم : [ چون درها را بسته‌ام ] ، دست كسى به من نخواهد رسيد ، مگر پس از كشته شدن ابو رافع . به سويش رفتم . در اتاق تاريكى ، ميان زن و فرزندانش بود . چون نمىدانستم در كجاى اتاق است ؛ او را صدا زدم . گفت : كيست ؟ به طرف صدا جهيدم و با شمشير ضربه‌اى بر او فرود آوردم ؛ اما سراسيمه شدم و كارى از پيش نبردم . او فرياد بر آورد . از اتاق بيرون رفتم و اندكى توقف كردم و دوباره بازگشتم و گفتم : ابو رافع ! آن صدا چه بود ؟ ! گفت : مادرت بميرد ؛ كسى درون اتاق بود و مرا با شمشير زد . عبد اللّه - رضى اللّه عنه - گفت : او را زدم از پاى در نيامد . نوك تيز شمشير را در شكمش فرو بردم كه از پشتش بيرون آمد . تا از پشتش بيرون رفت . دانستم كه او را كشته‌ام . از طبقهء بالا پايين آمدم و درها را باز كردم تا به پلكانى رسيدم . به تصور اين كه پلّهء آخر است ، پا گذاشتم ، و بر زمين غلتيدم و در روشنايى ماهتاب قرار گرفتم ، ساق پايم شكسته بود ، آن را با دستار سرم بستم و از آنجا رفتم و جلوى در نشستم ؛ تا يقين كنم كه او را كشته‌ام . سحرگاهان جارچى مرگ او را خبر داد . نزد دوستانم رفتم و گفتم ؛ رستگار شديم . خدا او را كشت . خدمت پيامبر رفتم و ماجرا را بازگفتم . پيامبر گفت : پايت را باز كن . آن را باز كردم . دستى رويش كشيد ؛ انگار كه ضربه نديده بودم . ( 1 ) اما ابن اسحاق مىگويد : آن چند نفر خزرجى با هم به خانهء ابو رافع يورش بردند و او را از پاى درآوردند . و آن كس كه با شمشير او را زد ، عبد اللّه پسر انيس بود . شب او را كشتند و پاى عبد اللّه عتيك شكست ، او را برداشتند و در گودالى خود را پنهان نمودند . يهودان ، آتش افروختند و هر طرف را زير نظر گرفتند ، چون كسى نيافتند ، به خانه‌هايشان برگشتند . وقتى سر و صدا فروكش كرد ، عبد اللّه عتيك را بر دوش گرفتند و نزد پيامبر رفتند . « 1 » اين سريه در ذىقعده يا ذى حجهء سال پنجم ه . به وقوع پيوست . ( 2 ) پس از اين كه پيامبر از كار احزاب و قريظه آسوده خاطر گشت و جنايت‌كاران را كيفر

--> ( 1 ) - ابن هشام . 2 / 274 - 275 .