صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

394

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

كرد ، در صدد برآمد كه قبايل مختلف صحرانشين را ادب كند تا از شرارت و توطئه‌گرى دست بكشند . ( 1 ) سريهء محمد پسر مسلمه اين اولين سريه‌اى بود كه پس از احزاب و قريظه از سى سوار تشكيل شد و به سوى « قرطاء » در اقليم « بكرات » در سرزمين نجد ، حركت كردند . از مدينه تا آنجا هفت روز راه است . روز دهم ماه محرم سال ششم ه . به بنى بكر پسر كلاب يورش بردند . آنان متوارى شدند و غنايمى به دست مسلمانان افتاد و آخرين روز ماه محرم به مدينه بازگشتند و ثمامه پسر اثال حنفى ، رئيس بنى حنيفه به طور ناشناس خود را در ميان آن سريه جا داده بود . اين شخص به دستور مسيلمهء كذّاب براى كشتن پيامبر آمده بود كه مسلمانان ، او را دستگير كردند و به مدينه آوردند و او را به ستونى از ستون‌هاى مسجد بستند . پيامبر از كنارش رد شد و گفت : اى ثمامه ! چه خبر ؟ گفت : اى محمد ! خير و خوبى . اگر بكشى ، كسى را كشته‌اى كه خونى به گردن دارد ؛ اگر درگذرى بر سپاسگزارى ، كرم كرده‌اى . اگر مال و ثروت مىخواهى ، بگو تا آن چه كه مىخواهى تقديم كنند . پيامبر او را به جا گذاشت و دوباره بازگشت و سؤال اول را تكرار نمود . ثمامه نيز همان جوابهاى پيشين را بازگفت . بار سوم ، اين گفتگو - عينا - تكرار شد ؛ سپس پيامبر دستور داد ، او را آزاد كردند . به نخلستانى نزديك مسجد رفت ، غسل كرد و به مسجد بازگشت مسلمان شد و خطاب به پيامبر گفت : « سوگند به خدا ! من ، دشمن‌تر از تو كسى را در اين سرزمين نمىشناختم ؛ اكنون محبوب‌ترين انسانهاى روى زمينى . و بدتر و دشمن‌تر از دين تو ، دينى را نمىديدم ؛ حال ، نزد من محبوب‌ترين و پسنديده‌ترين دين است . خواستم به عمره بروم ، مسلمانان مرا دستگير كردند . پيامبر به او مژده داد كه به عمره برود . وقتى به مكه رسيد ، قريش گفتند : اى ثمامه ! از دين برگشته‌اى ؟ گفت : نه به خدا قسم ! مسلمان شده و دين محمد را پذيرفته‌ام . و بدانيد [ از اين پس ] از سرزمين حاصل‌خيز و خوش آب و هواى يمامه ، بىاجازهء پيامبر ، يك دانه گندم به شما داده نمىشود . پس از انجام مراسم عمره به سرزمين خويش بازگشت و از ارسال هر گونه مواد خوراكى به مكه جلوگيرى كرد . قريش به تنگ آمدند