صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

390

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

رضى اللّه عنها - نيز با يهود بنى قريظه كشته شد ؛ چون حيى ، هنگامى كه احزاب بت‌پرست را به جنگ پيامبر و مسلمانان به مدينه آورد ، نزد كعب رفت و او را به پيمان‌شكنى و خيانت با پيامبر وادار نمود و به او قول داد كه اگر قريش و غطفان كارى از پيش نبردند و فرار كردند ، به قلعه‌هاى بنى قريظه در آيد و به كعب وفادار باشد . حيى اخطب را - دست بسته - براى اعدام آوردند . جامهء تازهء گل رنگ يمانى به تن داشت كه آن را از چند طرف به اندازهء انگشتى پاره كرده بود تا از تنش در نياورند . وقتى پيامبر را ديد ، گفت : من از دشمنى با تو خود را سرزنش نمىكنم ؛ اما هر كس ، خدا تنها و زبونش گرداند ؛ خوار و بىيار مىماند . اى مردم ! از فرمان خدا نبايد ايراد گرفت . اين سرنوشت به امر خدا بر بنى اسرائيل مقدر گشته است . سپس نشست و گردنش را زدند . در ميان زنان قريظه ، فقط يك زن قصاص شد ، كه سنگ آسيا را بر سر خلّاد پسر سويد انداخت و كشت . ( 1 ) جوانان زير سن بلوغ از مرگ رستند و برخى از آنان مانند عطيه قرظى ، مسلمان شدند . پيامبر ، شخصى به نام زبير پسر باطا و زن و فرزندان و اموالش را به ثابت بخشيد . اين مرد يهودى در جنگ بعاث ثابت را از اسارت آزاد كرده بود . او ، به زبير گفت : [ از پيامبر درخواست كردم تا ] تو و زن و فرزندان و اموالت را به من بخشيد ، اكنون همه را به تو بازمىگردانم . زبير كه از سرنوشت سران بغى قومش با خبر شد به ثابت گفت : از تو خواهش مىكنم ، مرا نيز به دوستانم ملحق كنى . ثابت ، او را گردن زد و از كشتن عبد الرحمن پسرش چشم پوشيد . او مسلمان شد و به ياران پيامبر پيوست . و همچنين پيامبر رفاعه پسر سموأل قرظى را به ام منذر سلمى ، دختر قيس نجارى بخشيد . رفاعه ، مسلمان شد . چند نفر ديگر از يهوديان مسلمان شدند كه : خود و زن و فرزند و اموالشان ، مصون بماندند . [ مردى به نام ] عمرو - كه در غدر و خيانت به مسلمانان ، همدست بنى قريظه نبود از شهر بيرون رفت . محمد پسر سلمه سر گروه نگهبانان پيامبر ؛ چون او را شناخت ، راه را برايش باز كرد و رفت . اما معلوم نشد به كجا مىرود . ( 2 ) پيامبر ، 5 / 1 از اموال بنى قريظه را جدا و بقيه را ميان جنگاوران تقسيم كرد . به هر اسب سوارى