صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
373
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
پيامبر مىگفت : « بار الها ! [ اين سرور و ] شادى ، شادى قيامت است . خدايا ، مهاجر و انصار را بيامرز » . ( 1 ) انس مىگويد : پيامبر به خندق رفت ؛ ديد كه مهاجر و انصار ، در صبح سردى مشغول كندن آن هستند و در كار كردن ، كندى به خرج نمىدهند . متوجه شد كه خسته و گرسنه هستند . گفت : « بار خدايا ! [ اين ] شادمانى ، [ به اميد پاداش ] جهان واپسين است . خدايا ، انصار و مهاجر را بيامرز . » آنان نيز در جواب گفتند : « ما تا ابد براى جهاد با محمد پيمان بستهايم ؛ چون [ دنيا ] پايدار نيست و در آن نخواهيم ماند . » براء پسر عازب مىگويد : پيامبر را ديدم كه از خندق خاك برمىداشت و گرد و غبار پوست بدنش را فرا گرفته بود و اين ابيات عبد اللّه پسر رواحه را زمزمه مىكرد : « خدايا ! اگر تو نبودى ما راه درست را نمىيافتيم و - به درماندگان - كمك نمىكرديم و نماز نمىخوانديم . پس آرامشى بر ما فرست و هنگام رويارويى با دشمن ما را ثابت قدم بدار . آن احزاب به ما تجاوز كردهاند و اگر در پى آشوب باشند ، جلوى آنان را مىگيريم » . « 1 » پيامبر ، اين سروده را با صداى رسا ترنم مىكردند . ( 2 ) مسلمانان از شنيدن صداى پيامبر به وجد آمده بودند و هر چند از گرسنگى رنج مىبردند ؛ اما جانانه زمين خندق را حفر مىكردند و به قول انس : با يك مشت جو چرب شده به روغن كهنه ، گرسنگى خود را بر طرف مىنمودند كه در گلو گير مىكرد و بوى كهنگى مىداد . ابو طلحه مىگويد : از گرسنگى پيش پيامبر ، شكايت برديم و هر كدام از ما سنگى روى شكم بسته بوديم . اما پيامبر ، دو سنگ را روى شكمش بسته بودند . « 2 »
--> ( 1 ) - اللّهمّ ! لو لا أنت ما اهتدينا * و لا تصدّقنا و لا صلّينا فأنزلن سكينة علينا * و ثبّت الأقدام إن لاقينا إنّ الألى قد بغوا علينا * و إن أرادوا فتنة أبينا . ( 2 ) - ترمذى / شكاة المصابيح .