صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
338
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
[ دوستانش رسيدند او را بردند . ] زخمى نه چندان بزرگ برداشته بود و از داخل خونريزى مىكرد . وقتى به ميان قريش بازگشت ، گفت : سوگند به خدا ، محمد مرا كشت . گفتند : ترسيدهاى . چندان زخمى نيستى . جواب داد : محمد در مكه به من گفت : من تو را مىكشم . حال اگر فقط ، آب دهان برويم بيندازد - به يقين - مرا خواهد كشت . « 1 » اين دشمن خدا ، هنگام برگشت به مكه در « سرف » « 2 » جان سپرد . اما ابو اسود از عروه چنين روايت مىكند : وقتى دوستانش او را به ميان قريش آوردند ، همچون گاو فرياد مىزد و مىگفت : به خدا ، اگر اين دردى كه اكنون من مىكشم ، به مردم « ذى المجاز » داده شود ؛ همگى مىميرند . « 3 » ( 1 ) طلحه ، پيامبر را [ از سنگ ] بالا برد هنگام صعود پيامبر از كوه ، سنگى در مسيرش قرار گرفت . خواست از آن بالا رود . نتوانست ؛ چون هم ضعيف و زخمى شده « و هم دو دست » زره جنگى به تن كرده بود پيامبر از روى دوش طلحه پسر عبيد اللّه از سنگ بالا رفت و گفت : « بهشت بر طلحه واجب گشت . » « 4 » ( 2 ) آخرين حملهء مشركان هنگامى كه پيامبر در كوه احد مستقر گرديد ؛ مشركان آخرين هجوم خويش را شروع كردند و كوشيدند تا به مسلمانان دست يابند . ابن اسحاق مىگويد : در آن وقت ، جمعى از قريش به فرماندهى ابو سفيان و خالد از كوه بالا رفتند . پيامبر گفت : بار الها ! برازندهء آنان نيست از ما بالاتر روند . عمر - رض - و جمعى از مهاجران ، جنگيدند . تا آنان را از كوه پايين آوردند . « 5 »
--> ( 1 ) - ماجراى مكه چنين بود : ابىّ در آنجا به پيامبر مىگويد : اى محمد ! من اسبى زائو و چابك دارم و هر روز به آن مقدار زيادى دانهء ذرت مىدهم و با سوارى آن تو را مىكشم . پيامبر در جواب مىفرمايد : خير ، - ان شاء اللّه - من تو را خواهم كشت . ( ابن هشام ) ( 2 ) - سرف ، محلى است در شش مايلى مكه . برخى گويند : 7 ، 9 ، تا 12 مايلى مكه است . ( همان ) ( 3 ) - مختصر سيرهء رسول . ( 4 ) - ابن هشام . ( 5 ) - همان .