صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
337
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) عثمان پسر عبد اللّه پسر مغيره - يكى از اسب سواران ماهر قريش - به طرف پيامبر جلو مىآمد و مىگفت : اگر محمد رستگار گردد ، من رستگار نخواهم شد . پيامبر براى رويارويى با او قيام كرد . اسب عثمان لغزيد و افتاد . حارث پسر صمت - رض - فرود آمد و به پايش ضربه زد و او را از كار انداخت و يكسره از پاى در آورد و سلاح او را برگرفت و خدمت پيامبر رفت . سوار كار ديگرى از مشركان ، به نام عبد اللّه پسر جابر به حارث حمله برد و با شمشير گردن او را زخمى كرد . مسلمانان به او هجوم بردند . ابو دجانه ، آن پهلوان رزمجوى دستار قرمز ، به او حملهور شد و با يك شمشير سرش را از تن جدا نمود . در اثناى اين جنگ سنگين ، از سوى پروردگار آرامشى به صورت خوابى سبك ، مسلمانان را فرا گرفت كه قرآن در سورهء آل عمران ، آيهء 154 به آن اشاره كرده است . ابو طلحه مىگويد : روز احد خوابى آرامبخش و سبك فرايم گرفت و چند بار شمشير از دستم افتاد و برداشتم . « 1 » اين گروه با ايمان ، دلاورى خود را بازيافتيد و با حركتى منظم به سوى درهء كوه احد رفتند و راه را براى بقيهء لشكر در آن جاى امن گشودند و در كوه به هم رسيدند و قهرمانىهاى خالد و سواركارانش در برابر رشادت و پايدارى پيامبر ، سست و ناتوان گرديد . ( 2 ) كشته شدن ابى پسر خلف ابن اسحاق مىگويد : وقتى پيامبر به طرف دره مىرفت ، ابىّ پسر خلف او را ديد و گفت : اى محمد ! اگر تو رهايى يا بى ، من نمىرهم . مسلمانان گفتند اى پيامبر آيا يكى از ما اجازه دارد با او روبهرو شود ؟ فرمود : او را براى من بگذاريد . پيامبر به او نزديك شد و زوبينى از حارث پسر صمت گرفت و چون پرواز پرنده و جهش موهاى افشان گردن شتر بر جهيد و به سوى ابىّ تاخت . استخوان چنبرهء كتف او را از فاصلهء باز زره جنگى و كلاهخودش ديد و نشانه گرفت و با زوبين آنجا را زد . ابىّ از اسب پايين افتاد و چند بار به دور خود چرخيد .
--> ( 1 ) - صحيح بخارى .