صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
311
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) بيتوته كردن در مسير احد - مدينه در اين فاصله شب فرا رسيد و پس از نماز مغرب و عشا استراحت كردند . پيامبر پنجاه نفر را براى نگهبانى لشكر برگزيد . فرماندهء اين دسته ، محمد پسر مسلمه بود ؛ همان مرد دلاورى كه كعب پسر اشرف يهودى را از پاى در آورد . و ذكوان پسر عبد قيس ، نگهبان خاصّ پيامبر گشت . ( 2 ) نافرمانى عبد اللّه پسر ابى و دوستانش كمى پيش از پايان شب و فرا رسيدن طلوع فجر ، در نزديكى اردوى دشمن كه هر دو طرف همديگر را مىديدند ؛ عبد اللّه سلول ، سرپيچى نمود و دوستانش را كه حدود 3 / 1 لشكر بود ، بيرون كشيد و گفت : نمىدانيم كه چرا خود را به كشتن دهيم ؟ و رياكارانه چنين استدلال كرد كه پيامبر خدا - ص - از رأى خود چشم پوشيده و از رأى ديگرى پيروى كرده است . بىگمان كنار كشيدن عبد اللّه پسر سلول اين نبود كه پيامبر رأى خود را ترك كرد . اگر چنين بود ، تا آن مرحله مسلمانان را همراهى نمىكرد و از همان اوايل حركت از شركت امتناع مىورزيد ؛ بلكه هدف اساسى سرپيچى آن مرد منافق - در آن شرايط حسّاس - اين بود كه : در ميان مسلمانان ، اضطراب ، آشفتگى و ترديد را جلو چشم و گوش دشمن بيافريند تا اكثر آنان به پيامبر پشت كنند و بقيه نيز روحيهء خويش را از دست دهند و دشمن نيز تشويق شود و جرأت يابد و از مشاهدهء اين منظره ، قوّت گيرد تا در اين صورت ، با اين نقشهء شوم - به سرعت - از پيامبر و ياران پاكباز و مخلص او پيمانى دريافت كند و سپس جوّى براى بازگشت رياست و قدرت خود و دوستان دغلش بيافريند . ( 3 ) نزديك بود اين مرد دورو در اجراى اين نقشه به برخى از اهدافش برسد ؛ چون دو طايفهء بنى حارثه از اوس و بنى سلمه از خزرج ، خواستند هراسى به دل راه دهند و سست شوند ؛ ولى خداوند ياورشان گشت و رستند و پس از اضطراب و دودلى ثابت قدم ماندند و از جدايى