صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
299
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) ابو نائله گفت : قدوم اين مرد ( : پيامبر ) براى ما رنج و مصيبت بود . عرب ما را چنين عادت داده و همهء ما را با يك چشم مىنگرد . اكنون راهها بر ما و زن فرزندانمان بسته شده و به تنگ آمدهايم و خود و همهء وابستگانمان در مضيقه به سر مىبريم . اين گفتگو نيز همانند گفتگوى محمد پسر مسلمه بود . ابو نائله در اثناى سخنانش گفت : دوستانى دارم كه هم رأى من هستند و مىخواستم آنان را پيش تو آورم تا با آنان هم در اين معامله به نيكى رفتار كنى [ و اسلحه را در گرو تو قرار دهند ] . محمد پسر مسلمه و ابو نائله در اين گفتگو و در دستيابى به هدف پيروز شدند ، [ و هدفشان اين بود كه ] هر وقت ساير دوستانشان با اسلحه نزد كعب بيايند ، ايراد نگيرد و مخالفت نورزد . در شبى مهتابى ، شب چهاردهم ماه ربيع الاول سال سوم ه . اين گروه [ پنج نفره ] نزد پيامبر گرد آمدند . او آنان را تا بقيع غرقد همراهى نمود ؛ سپس فرمود : « به نام و ياد خدا برويد . خدايا ! يارشان باش . » آنگاه خود به خانه بازگشت و به نماز و دعا و نيايش ايستاد . ( 2 ) اين هيأت به قلعهء كعب رسيدند . ابو نائله ( سلكان پسر سلّامه ) او را صدا زد . كعب برخاست پايين بيايد . زنش - كه تازه با او ازدواج كرده بود - گفت : اين ساعت كجا مىروى ؟ صدايى مىشنوم كه - گويا - خون از آن مىچكد . كعب گفت : برادرم ، محمد پسر مسلمه و همشيرهام ابو نائله است . جوانمرد اگر براى كشتن هم دعوت شود ، مىپذيرد . سپس با موى معطر و خوشبوى سرش نزد آنان رفت . ابو نائله به يارانش گفت : وقتى نزد ما آمد ، موى سرش را مىگيرم و مىبويم ؛ و شما هرگاه ديديد كه بر او چيره شدهام نزديك آييد و او را از پاى درآوريد . كعب از قلعه پايين آمد و يك ساعت با هم گفتگو كردند . ابو نائله گفت : ممكن است با هم به « شعب العجوز » « 1 » برويم و بقيهء شب را سخن بگوييم ؟ گفت : اگر شما بخواهيد . با هم قدم زنان حركت كردند . ابو نائله در راه گفت : هيچگاه مثل امشب عطر خوشبويى نزدهاى . كعب كه اين را شنيد ، غرور و خودپسندى بر عقلش چيره شد و
--> ( 1 ) - جايى در اطراف مدينه .