صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

300

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

گفت : من خوشبوترين زنان عرب را دارم . ( 1 ) ابو نائله گفت : اجازه مىدهى سرت را ببويم . كعب گفت : البته ! ابو نائله دست را در موى سرش فرو برد ؛ هم خود و هم يارانش آن را بوييدند . پس از ساعتى ديگر گفت : باز ببويم ؟ كعب گفت : بله ! ابو نائله باز موى سرش را بوييد تا اطمينان يافت . بارى ديگر سرش را بوييد و دست را در آن فرو برد . وقتى - كاملا - بر او چيره شد ؛ گفت : اين دشمن خدا را بزنيد . شمشيرها پىدرپى بر پيكرش وارد مىشد ؛ ولى كارى از پيش نبرد . تا اين كه محمد پسر مسلمه كاردى برداشت و زير نافش را نشانه گرفت و به سختى شكمش را پاره نمود و آن دشمن خدا كشته شد . در آن هنگام فرياد بلندى برآورد كه اهالى اطرافشان به وحشت افتادند و بر بالاى قلعه‌ها و خانه‌ها ، آتش روشن كردند . ( 2 ) آن هيأت بازگشتند . نوك شمشير خودشان ، حارث پسر اوس را مجروح نموده و از زخم خون مىآمد كه حارث را ناتوان كرده بود . وقتى به « حرّة العريض » « 1 » رسيدند ، ديدند كه حارث به جا مانده است . يك ساعت توقف كردند تا به آنان پيوست و به راه افتادند . چون ، خون از بدنش رفته بود او را بر دوش گرفتند تا به بقيع غرقد رسيدند . در آنجا « تكبير سر زدند » . پيامبر صداى تكبير را شنيد و دانست كه كعب اشرف را كشته‌اند . او نيز تكبير سر داد . وقتى به خدمت پيامبر آمدند . [ آخر شب بود ] پيامبر فرمود : « صورتها [ ى پاك ] رستگار شدند . » [ . . . ] كمى آب دهان را روى زخم حارث ماليد ، زخم او بهبود يافت . ( 3 ) وقتى يهود از كشته شدن آن بزهكار تبه روزگار ، كعب پسر اشرف با خبر شدند ، بيم و هراس در دلهاى منحرفشان جاى گرفت و دريافتند كه پيامبر در به كار گرفتن نيرو ؛ در برابر آن كس كه نصيحت به او سود نبخشد ، امنيّت را بيهوده بداند و آن را بر هم زند ، آشفتگى و نگرانى به وجود آورد و به پيمان احترام نگذارد ؛ هرگز ناتوان نيست . بنابراين ، كسى از آنان عكس العملى از خود نشان نداد بلكه آرامش را پيشه كردند و به ايفاى پيمان ، تظاهر نمودند و

--> ( 1 ) - دره‌اى در مدينه كه زمينش داراى سنگ سياه بود .