صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
298
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
بر مىآيد ؟ زيرا او خدا و رسولش را مىآزارد . محمد پسر مسلمه به پا خاست و گفت : اى پيامبر ! من . دوست دارى او را از پاى در آورم ؟ گفت : بلى ! گفت : پس به من اجازه بده [ براى رسيدن به هدف ] چيزى بگويم . گفت : بگو . ( 1 ) محمد نزد كعب رفت و گفت : اين مرد ( پيامبر ) از ما صدقه مىخواهد و ما را در رنج و زحمت و تنگدستى انداخته است . . . كعب گفت : از دستش به ستوه آمدهاى . محمد پسر مسلمه گفت : ما اكنون پيرو او هستيم و دوست نداريم او را ترك كنيم ؛ منتظر مىمانيم كه كارش به كجا مىكشد . اما از تو مىخواهيم مقدار يك دو بار شتر گندم و خوراك به ما قرض بدهى [ و چيزى در گرو آن بردارى ] . كعب گفت : بله ! برايم گروگان بگذاريد . پسر مسلمه گفت : چه چيزى گروگان مىخواهى ؟ كعب گفت : زنانتان را گروگان مىخواهم . پسر مسلمه گفت : چگونه زنانمان را در گروت بنهيم ، حال آن كه تو زيباترين مردم يثرب هستى ! گفت : پس پسرانتان . ( 2 ) پسر مسلمه گفت : چگونه ممكن است پسرانمان را در گرو تو قرار دهيم ! كه ما را دشنام دهند و بگويند : براى مقدارى خوراك ما را گرو گذاشتند . اين كار برايمان ننگ است ؛ اما سلاح را گرو مىگذاريم . كعب وعده داد كه سلاح بياورند و مواد خوراكى ببرند . ابو نائله نيز عين آن چه را محمد پسر مسلمه با كعب در ميان گذاشته بود ؛ بيان نمود . كعب بيامد و با هم حدود يك ساعت شعر خواندند . ابو نائله گفت : واى بر تو اى پسر اشرف ! من براى كارى آمدهام كه به تو بگويم و تو آن را پنهان بدارى . كعب گفت : چنين مىكنم .