صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

294

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) محاصره ، تسليم و ترك وطن صبر پيامبر لبريز شد و ابو لبابه پسر عبد المنذر را در شهر [ جهت امور مؤمنان ] به جا گذاشت و پرچم را به حمزه - ع - سپرد و به طرف بنى قينقاع حركت كردند . وقتى يهوديان ، او را ديدند در قلعه‌هايشان پناه گرفتند . مسلمانان در روز شنبه نيمهء ماه شوال سال دوم ه . آنان را محاصره كردند و تا پانزده روز يعنى ، تا اول ماه ذىقعده ادامه يافت . خداوند - هم چون هميشه و با ارادهء كامل خود - بيم و هراس را در دلهاى [ ناپاك يهود ] انداخت . سرانجام ، همگى تسليم شدند و دست بسته در اختيار مسلمانان قرار گرفتند . ( 2 ) در اين هنگام عبد اللّه پسر أبيّ پسر سلول نقشى منافقانه نشان داد كه از پيامبر اصرار ورزيد تا آنان را مورد بخشايش قرار دهد و گفت : اى محمد ! با دوستانم نيكويى كن . يهود بنى قينقاع و خزرج هم پيمان بودند . پيامبر جواب نداد ، ابن ابى درخواستش را بازگفت . پيامبر از او روى برتافت . ابن ابىّ ، دست را در جيب جامهء زرهى پيامبر فرو برد . حضرت گفت : مرا رها كن و خشمناك شد و آثار خشم در صورتش پديدار گشته ، گفت : واى بر تو ! مرا رها كن . ولى آن انسان دو رو پافشارى ورزيد و گفت : به خدا رهايت نمىكنم مگر اين كه با دوستانم به نيكى رفتار كنى . اينها چهار صد نفر غير مسلح و سيصد نفر مسلح‌اند كه همواره مرا از گزند دشمن مصون داشته‌اند . اكنون مىخواهى - در يك روز - همهء آنها را از پاى درآورى ! به خدا سوگند ! من از فرجام اين كار بيم دارم . پيامبر ، به اين منافق ، كه يك ماه بيشتر از اظهار مسلمانىاش نگذشته بود ، جواب مثبت داد و حال او را مراعات نمود و به يهوديان دستور داد كه از مدينه و اطراف آن كوچ كنند و به شام بروند . يهوديان مدت كمى در شام ساكن بودند و سپس اكثرشان از ميان رفتند . اموال اين يهوديان به دست محمد بن مسلمه سپرده شد .