صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

278

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

گوشش رسيد ، خدمتكارش را بيرون فرستاد و گفت : اگر دستور نوحه‌سرايى داده شده و قريش براى مردگانشان زارى مىكنند تا من هم براى ابو حكيمهء پسرم به زار گريه كنم ؟ درونم آتش گرفت ، دارد مىسوزد . مرد خدمتكار بازگشت و گفت : صداى گريه زنى است كه براى شتر گم‌شده‌اش دارد مىگريد . اسود ، نتوانست جلوى احساسات خود را بگيرد و اين اشعار را سرود : « آيا زنى كه شترش گم گشته ، گريه مىكند و كم خوابى سبب شب بيدارىاش شده است ؟ براى شتر جوان گريه نكن ؛ بلكه براى رويداد بدر گريه كن كه خوشبختىها سرآمد . براى بزرگان و سران بنى هصيص ، مخزوم و طايفهء ابو الوليد گريه كن . [ اى زن شتر گم گشته ؛ ] اگر گريه مىكنى ، براى عقيل و براى شير شير اوژن ، حارث نوحه‌سرايى كن . [ اى زن ! ] مردم را به گريه درآور و آزرده خاطر مباش . بىگمان ابو حكيمه بىمانند بود . بدان كه پس از اين كشتگان بدر ، مردانى به سرورى و اشتهار مىرسند كه اگر واقعهء بدر نبود به آن مدارج بزرگى نمىرسيدند . » « 1 » ( 1 ) به مدينه مژدهء پيروزى مىرسد پس از پايان نبرد ، پيامبر - ص - دو نفر را به مدينه فرستاد تا نويد پيروزى را به مردم برسانند . عبد اللّه پسر رواحه را براى قسمت بالاى شهر و زيد پسر حارثه را براى قسمت پايين شهر گسيل داشت . يهوديان و منافقان [ و كسانى كه هنوز بت‌پرست بودند ، از اين خبر مسرّت‌آميز آشفته

--> ( 1 ) - أ تبكى أن تضلّ لها بعير * و يمنعها من النّوم السّهود ؟ فلا تبكى على بكر و لكن * على بدر تقاصرت الجدود على بدر سراة بنى هصيص * و مخزوم و رهط أبى الوليد و بكىّ إن بكيت على عقيل * و بكىّ حارثا أسد الاسود و بكّيهم و لا تسمى جميعا * و ما لأبى حكيمة من نديد ألا قد ساد بعدهم رجال * و لو لا يوم بدر لم يسودوا