صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
277
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
الجثه و پيشهور بودم و در حجرهء زمزم چوبهء تير مىساختم . روزى سرگرم كار بودم و ام الفضل نيز با من نشسته بود و دربارهء پيروزى مسلمانان سخن مىگفتيم و شادى مىكرديم . ناگهان ابو لهب ، پاىكشان آمد و در گوشهء حجره و پهلوى من نشست در اين هنگام گفتند : ابو سفيان پسر حارث عبد المطلب از در وارد شد . ابو لهب به او گفت : نزد من بيا . به جان من خبر درست پيش توست . ابو سفيان پيش او نشست و مردم ايستاده بودند . ( 1 ) ابو لهب گفت : برادرزاده ! بگو ، جنگ به كجا رسيده است ؟ جواب داد : همين كه به مسلمانان مىرسيديم ، هر نوع مىخواستند ما را مىكشتند و اسير مىكردند ، سوگند به خدا ! با اين وصف ، لشكر مكه را ملامت نمىكنم ؛ چون مردانى سفيدپوش سوار بر مركبهاى دو رنگ در وسط آسمان و زمين به ما برمىخوردند كه هيچ قدرتى در برابرشان پايدارى نمىكرد و چيزى را باقى نمىگذاشتند . من گوشهء چادر حجره را كنار زدم و گفتم : سوگند به خدا آنها فرشتگان الهى بودهاند . ابو لهب ، با دست ضربهء تندى به صورتم زد . بر او حملهور شدم . مرا بلند نمود و بر زمينم زد و چون ناتوان بودم ، روى سينهام پريد و كتكم زد . ام الفضل ، ستونى از ستونهاى حجره را بيرون كشيد و با آن ابو لهب را كتك زد و سرش را به سختى شكست و گفت : مىدانى ارباب ابو رافع اينجا نيست كه او را ناتوان و درمانده مىپندارى ! ابو لهب با خوارى و پستى آنجا را ترك كرد و يك هفته [ پس از گذشت اين رخ داد ] بدنش تاول زد و مرد . تمام اندامش پر از زخم چركين و عفونى طاعون مانند شد و پسرانش از او دورى گرفتند و [ پس از مرگش ] تا سه روز جنازهاش هنوز دفن نشده بود ؛ اما از بيم و ملامت سخنان مردم ، گودالى حفر كردند و او را با چوب در گودال انداختند و از دور سنگ بارانش كردند تا پوشيده گشت . ( 2 ) خبر شكست كوبندهء ميدان جنگ بدر به مكه رسيد و اثر بسيار دردآورى در روح و روان مردم ايجاد كرد ؛ اما از بيم سرزنش و طعنهء مسلمانان ، از نوحه و زارى بر كشتگان خويش امتناع ورزيدند و لب نگشودند از خبرهاى برگزيده اين كه : سه پسر اسود پسر مطلب در جنگ كشته شدند . پدرشان كور بود و بسيار دوست مىداشت نوحهسرايى كند [ تا سوز دلش آرام گيرد ] . شبى صداى گريه به