صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

251

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

شمال در جهت بدر به حركت درآمدند و راه درهء عسفان ، قديد و جحفه را در پيش گرفتند . در آنجا نامهء ديگرى از ابو سفيان دريافت كردند كه نوشته بود : « شما براى حفظ و نگهدارى قافله و همراهان و اموالتان از شهر بيرون آمده‌ايد ؛ اكنون خداوند آن را نجات داده است ؛ به مكه بازگرديد . » ( 1 ) رهايى كاروان قريش ابو سفيان در راه اصلى ، قافله را به حركت درآورد ؛ ولى همواره با حزم و هوشيارى گام مىنهاد و در صدد شناسايى بيشترى بود . وقتى به بدر نزديك شد ، از كاروان پيش افتاد و به مجدى پسر عمرو رسيد و از او دربارهء لشكر مدينه سؤال كرد . جواب داد : « تنها دو سوار را ديده كه در كنار آن تپّه [ مدتى ] ايستادند و [ از مشكى كه همراه داشتند ] كمى آب خوردند و رفتند . ابو سفيان بدان جا رفت و در مدفوع شترها هستهء خرما ديد . دانست كه اين شترها از مدينه آمده‌اند . با شتاب ، بازگشت و راه قافله را به سوى غرب ساحل دريا تغيير داد و راه اصلى را - كه به طرف شمال بدر عبور مىكرد - ترك نمود . بدين وسيله از دست لشكر مدينه رست و نامه‌اى به لشكر مكه ارسال داشت كه در جحفه به آنان رسيد . ( 2 ) تصميم لشكر مكه به بازگشت و شكاف و دودستگى در ميان آنان وقتى اين نامه به لشكر مكه رسيد ، خواستند بازگردند ؛ ولى ابو جهل ، آن ستمگر قريش در نهايت خودخواهى و تكبر گفت : سوگند به خدا ، تا به بدر نرسيم ؛ بازنمىگرديم . و بايد در آنجا سه شبانه روز بمانيم ، شتر ذبح كنيم ، غذا بخوريم ، مىگسارى كنيم و كنيزان رامشگر خوش آواز ، برايمان بنوازند و مردم عرب داستان و مجلس ما را بشنوند و همواره بيم ما در دلشان بماند . اما بر خلاف ميل ابو جهل ، اخنس پسر ابى شريق به بازگشت اشاره نمود و از فرمان ابو جهل سر پيچيد و خود و بنى زهره كه در اين پيكار هم‌پيمانش بودند ، بازگشتند و كسى از آنان - كه جمعا به سيصد نفر مىرسيدند - در بدر شركت نورزيدند . و از آن پس بنى زهره فرمان اخنس را اجرا مىكردند و مطيع او گشتند .