صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
249
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
سوى « نازيه » به منظور بدر ، حركت كرد و از آنجا گذشت تا « وادى جزع » - فاصلهء نازيه و تنگهء صفرا - مشهور به « رحقان » را ميان بر طى كرد . سپس به سوى تنگهء صفرا رفت و از آنجا سرازير شد . در آنجا « بسبس يا بسيس » پسر عمرو جهنى و عدى پسر ابى « زغباى جهنى » را به بدر فرستاد ؛ تا خبر كاروان [ ابو سفيان صخر پسر حرب ] را بياورند . ( 1 ) هشدار دهنده در مكه ابو سفيان كه مسئول قافله بود ، در نهايت حزم و حذر كار مىكرد ؛ چون مىدانست كه خطر راه مكه را احاطه كرده است . وى - با دقّت - در صدد دريافت اخبار راه بود و از سوارانى كه در مسيرشان مىگذشتند ، تحقيق مىنمود و در انتظار رسيدن اطلاعات توقف نكرد ؛ چون پيامبر ، يارانش را آماده كرده بود تا قافله را به دست آورند . در اين هنگام ابو سفيان ، ضمضم پسر عمرو غفارى را اجير نمود و به مكه فرستاد تا فرياد بزند كه قريش به داد كاروانشان برسند و نگذارند محمد و يارانش ، اموالشان را بگيرند . ضمضم به سرعت خود را به مكه رساند و در وسط شهر ، سوار بر شتر فرياد كشيد و بينى شتر را بريد و پالانش را برگرداند و پيراهن خود را پاره پاره كرد و داد مىكشيد : اى مردم قريش ! قافله ، قافله ، اموالى كه با ابو سفيان داريد ، مورد دستبرد محمد و يارانش واقع گشته است و گمان نمىكنم ديگر آن را به دست آوريد . به فريادشان برسيد به فريادشان برسيد . ( 2 ) آمادگى مردم مكه براى جنگ مردم قريش - به سرعت - دور هم جمع مىشدند و مىگفتند : آيا محمد و يارانش مىپندارند كه اين كاروان ، مانند كاروان ابن حضرمى است ؟ هرگز ، يكى نيستند . قريش همگى از شهر بيرون آمدند و يا اگر كسى برايش ممكن نبود ، شخصى را به جاى خود اجير مىكرد و مىفرستاد . همگى آماده بيرون رفتن از مكه شدند و كسى از اشراف و سران - جز ابو لهب - سرپيچى نكرد . او نيز مردى را كه بدهكارش بود به جاى خود روانهء جنگ كرد . همهء قبايل عرب - جز بنى عدى - شركت ورزيدند . اما كسى از بنى عدى از مكه پا بيرون نگذاشت .