صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

221

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

مىگرفتند . و از روزى كه پيامبر وارد مدينه شد دشمنى يهود بر ضد او و مسلمانان بيشتر شد ؛ ولى گاه گاهى به خود جرأت مىدادند كه آن را بروز دهند . ( 1 ) ابن اسحاق از ام المؤمنين ، صفيه ، دختر حيى پسر اخطب - رضى اللّه عنها - نقل مىكند كه من ، پيش پدرم و عمويم ابو ياسر ، گرامىترين فرزند خانواده بودم . و هر وقت مرا با ساير فرزندان خود مىديدند ، اول به سراغ من مىآمدند و مىنواختند . هنگامى كه پيامبر خدا - صلّى اللّه عليه و سلّم - به مدينه مهاجرت فرمود و به قبا رسيد و در پيش قوم بنى عمرو پسر عوف ماندگار شد ؛ پدر و عمويم ، هر دو صبح زود نزد او رفتند و تا غروب آفتاب بازنگشتند . وقتى بازآمدند ؛ خسته ، كسل و درمانده بودند و به آرامى قدم مىنهادند . هم چون گذشته ، با شادمانى روبه‌رويشان دويدم . آن قدر در اندوه فرو رفته بودند ، ابدا مرا ننگريستند . [ در اين هنگام ، ] از عمويم شنيدم كه به پدرم گفت : آيا ، اين همان پيامبر [ موعود در تورات و انجيل ] است ؟ پدرم گفت : البته ! گفت : آيا او را مىشناسى و تأييدش مىكنى ؟ گفت : آرى ! گفت : درباره‌اش چه مىگويى ؟ گفت : به خدا ، تا زنده باشم با او دشمنم . « 1 » ( 2 ) [ مسلمان شدن عبد اللّه پسر سلام ] عبد اللّه پسر سلام - رضى اللّه عنه - كه يكى از بزرگان و دانايان يهود به شمار مىرفت وقتى شنيد كه پيامبر در مدينه و در ميان بنى نجار است ، با شتاب نزد او آمد و سؤالهايى مطرح نمود كه جواب آنها را فقط پيامبران مىدانستند . پس از دريافت جواب ، فورا اسلام آورد [ و اهل خانه خويش را نيز دعوت كرد و آنان هم اسلام آوردند . ] سپس به پيامبر گفت : اگر يهوديان از مسلمان شدن من آگاهى يابند ، سخنان زشت و ناروا مىگويند . اول دربارهء عقيدهء من از آنان سؤال كن . پيامبر پيش يهوديان فرستاد و آنان آمدند . پيامبر گفت : عبد اللّه چگونه مردى است ؟

--> ( 1 ) - ابن هشام .