صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

205

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) برخى از رخدادها در اين خط سير مهاجرت ( 2 ) 1 - بخارى از ابو بكر صديق روايت مىكند كه : تمام شب و نصف روز را راه پيموديم . راه بسيار خلوت بود و كسى به چشم نمىخورد . در كنار سنگ بزرگ و بلندى كه سايه افكنده بود ؛ استراحت كرديم - و با دست - براى حضرت ، جايى هموار كردم كه بخوابد . زيراندازى [ شايد پوستين ] گستردم و گفتم : بخواب ، من اطراف را وارسى مىكنم . پيامبر به خواب رفت و من به اطراف مىنگريستم . ناگهان چوپانى ديدم كه با گوسفندانش به سوى ما مىآمد و مىخواست در سايهء سنگ بياسايد . او را گفتم : اى جوان ! اين گوسفندان از آن كيست ؟ جواب داد : مردى از اهل مدينه يا مكه « 1 » گفتم : گوسفندان شيرده‌اند ؟ گفت : آرى ! گفتم : مقدارى شير به ما مىدهى ؟ پاسخ داد : البته ! چوپان گوسفندى بگرفت . گفتم : پستانش را خوب پاك كن . مقدارى شير دوشيدم و پيش پيامبر بردم تا از آن ، بنوشد . . . ديدم كه هنوز در خواب است ؛ بيدارش نكردم . آب ، روى ظرف شير ريختم كه سرد شود [ و فاسد نگردد ] . وقتى بيدار شد شير را خدمتش بردم . به آرزوى من از شير نوشيد . سپس گفت : وقت رفتن نيست ؟ گفتم : آرى ! و به راه ادامه داديم . « 2 » ( 3 ) 2 - شيوهء ابو بكر چنان بود كه [ غالبا ] پشت سر پيامبر راه مىرفت . او پيرمردى شناخته شده [ در ميان مردم ] بود ؛ ولى پيامبر [ ظاهرى جوان و ] ناآشنا داشت . مردى به ابو بكر رسيد و گفت : اين شخص - كه جلوى شما راه مىرود - كيست ؟ جواب داد : اين شخص ، راهنماى من است . آن مرد چنان پنداشت كه : منظور او راهنماى همان راه است ؛ اما منظور ابو بكر راه خير و سعادت بود . « 3 » ( 4 ) 3 - سراقه پسر مالك پسر جعشم ، در پى آنان مىآيد . او [ سرنوشت خود را ] چنين نقل مىكند : در يكى از مجالس خويشاوندانم ، بنى مدلج نشسته بودم . مردى آمد و گفت : اى سراقه ! در كنار ساحل شخصى را ديدم كه محمد و همراهانش را ديده بود . سراقه مىگويد : دانستم كه

--> ( 1 ) - چوپان مردى قريشى را نام برد و ابو بكر او را شناخت . ( ابن كثير ) ( 2 ) - صحيح بخارى . ( 3 ) - بخارى به نقل از انس .