صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

206

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

آن دسته محمد و همراهانش هستند ؛ [ اما براى گمراه كردن آن مرد و رسيدن به جايزهء از پيش تعيين شده ] گفتم : آن گروه ، آنان نيستند و تو گروه ديگرى ديده‌اى كه از جلوى چشم ما نيز گذشته‌اند . ساعتى در مجلس درنگ كردم و سپس برخاستم و به خانه رفتم و به كنيزم فرمان دادم كه اسبم را بيرون ببر و در پشت تپه‌اى نگهش بدار [ تا كسى متوجه رفتنم نشود . ] نيزه را برداشتم و از پشت بام خانه بيرون جستم و با نوك نيزه زمين را خط مىكشيدم و سپس نيزه را واژگون در دست گرفتم تا به اسب رسيدم . بر آن سوار شدم و به آن جايى كه آن مرد نشان كرده بود ، تاختم تا به آنان نزديك شدم . اسب - سخت - زمين خورد و من به زير افتادم . اما فورا بلند شدم و به تيردان دست بردم و تيرى بيرون كشيدم تا قرعهء فال باشد كه : از آنان زيان مىبينم يا خير ؟ ديدم ، تير مورد پسند و نيكو نيست . ( 1 ) سوار شدم و از فال بد سرپيچى نمودم و اسب را دواندم . آن قدر نزديك شدم كه تلاوت پيامبر را مىشنيدم . او به من التفات نمىكرد ؛ اما ابو بكر به دقّت مراقب من بود . ناگهان هر دو دست اسبم در زمين فرو رفت تا به زانوهايش رسيد و بر زمينم زد . اسب را راندم ، از جا برخاست كه نزديك بود دستانش از بيخ درآيد . از اثر فشار پاهايش ، غبار رقيق و دود مانندى به آسمان بلند شد . باز به قرعهء فال پناه بردم [ و خدايان را ندا زدم ] اما همان تير ناپسند بيرون آمد . بنابراين ، پيامبر را صدا زدم و امان خواستم . توقف نمودند و من دوباره سوار شدم و خود را به آنان رساندم . در اين هنگام كه چنين سرنوشتى دامن‌گيرم شد [ كه توفيق نيافتم به مراد برسم ] ، به پيامبر گفتم : قوم قريش براى بازيافتن تو خون‌بها و جايزه مقرر نموده‌اند . و آن چه كه شنيده بودم ، بازگفتم : و هر چه زاد و توشه داشتم ، تقديم نمودم ؛ اما نه چيزى از زاد و توشه برداشتند و نه سؤالى كردند ، جز اين كه : پيامبر فرمود : اين راز را پوشيده دار . من از او درخواست نمودم نوشته‌اى بنويسد كه [ در آينده ] در امان باشم . به عامر پسر فهيره دستور داد روى تكه چرمى [ يا استخوانى ] چيزى نوشت و به من داد . آنگاه پيامبر به راه افتاد . « 1 » « 2 »

--> ( 1 ) - بخارى . ( 2 ) - در كتاب « حياة محمد » ص 193 مىگويد : پيامبر به ابو بكر - رضى اللّه عنه - فرمان داد تا نوشته‌اى بر استخوان يا سفال براى سراقه نوشت . ( م )