صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

201

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

قريش نمىفهميدند . در روز هر چه از مردم قريش مىشنيد ، حفظ مىكرد و در تاريكى شب به غار مىرفت و آن را خبر مىداد . و عامر پسر فهيره آزادشدهء ابو بكر ، گوسفندان را در روز مىچراند و در شب آنها را به نزديكى غار مىبرد تا از شير آنها تغذيه كنند و سپس پيش از طلوع فجر گوسفندان را مىراند و به طرف شهر مىبرد . اين كار را هر سه شب تكرار كرد . « 1 » وقتى عبد اللّه از غار به مكه برمىگشت ، عامر گوسفندان را به دنبال او مىراند تا ردّ پايش را پاك گرداند . « 2 » ( 1 ) قريش كه در آن شب توطئه ، پيامبر به سلامت از دستشان رستگار شد ؛ ديوانه‌وار به هر طرف مىدويدند و اولين كارى كه كردند ، على - رضى اللّه عنه - را زدند و تا كنار كعبه روى زمين كشيدند و او را يك ساعت بازداشت كردند كه شايد خبر پيامبر و ابو بكر را از او بگيرند . « 3 » و چون از او نااميد شدند ؛ به خانهء ابو بكر رفتند و در زدند . اسما - رضى اللّه عنها - در را باز كرد . گفتند : پدرت كجاست ؟ گفت : نمىدانم . ابو جهل ، آن نامرد ناپاك ، دست بلند كرد و سيلى محكمى به صورتش زد كه گوشواره‌هايش پريدند . « 4 » ( 2 ) وقتى چيزى نيافتند ، جلسه‌اى اضطرارى و فورى تشكيل دادند و تمام امكانات را براى يافتن حضرت و يار غارش به كار بستند و همهء راههايى را كه به مكه مىپيوست - به شدت - زير نظر افراد مسلح قرار دادند و براى بازآوردن پيامبر و ابو بكر - زنده يا مردهء - هر كدام - يكصد شتر يا معادل آن را جايزه تعيين نمودند . سواره‌ها ، پياده‌ها و خبرچين‌ها ، همگى به جستجو برخاستند و كوه‌ها ، دره‌ها ، پستىها و بلنديها و كوه‌هاى صعب العبور را زير و رو كردند ؛ اما بدون نتيجه ماندند . جويندگان تا در غار رفتند ؛ ولى خداوند ، خود بر هر كارى پيروز است . بخارى از انس و او نيز از ابو بكر صديق نقل مىكند كه : درون غار خدمت پيامبر بودم ، سر بلند كردم ، پاى جستجو كنندگان را ديدم . گفتم : اى پيامبر ! اگر زير پايشان را بنگرند ، ما را خواهند ديد . پيامبر فرمود : اى ابو بكر ! آرام باش ، هر دو نفر ، خداوند سوم آنان است . ابو بكر ، به خاطر جان خود هراس نداشت . وقتى سايهء مشركان را دم غار ديد ، از بيم جان

--> ( 1 ) - صحيح بخارى . ( 2 ) - ابن هشام . ( 3 ) - رحمة للعالمين / 1 / 96 . ( 4 ) - ابن هشام .