صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

200

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

از مكه بيرون رفتند . و چون پيامبر مىدانست قريش او را دنبال مىكنند و آن راه اصلى كه از شمال مكه به مدينه مىرود و در همان وهلهء اول ، مورد شناسايى آنان قرار مىگيرد ؛ بنابراين راه جنوب مكه را - كه به سوى يمن مىرفت و مخالف مسير اصلى بود - در پيش گرفت . مسير مكه تا كوه ثور ، پنج مايل خواهد بود . ثور كوهى بلند و صعب العبور و بالا رفتن از آن بسيار سخت و داراى سنگهاى فراوان است . پاهاى پيامبر - سلام اللّه عليه - برهنه بود . برخى گويند : با كنارهء پا راه مىرفت تا اثر آن مشهود نگردد . از بس كه پاهايش فشار ديده بود ؛ ابو بكر - رضى اللّه عنه - او را روى دوش گذاشت تا به در غار ثور رسيدند . « 1 » ( 1 ) محمد و ابو بكر در غار ثور هنگامى كه به غار رسيدند ، ابو بكر - رضى اللّه عنه - گفت : من اول وارد غار مىشوم و آن را بررسى مىكنم تا اگر جانورى در آن باشد ، تو را زيان نرساند . او وارد غار شد و آن را پاكسازى نمود و سوراخهايى كه در جدارهء غار وجود داشت با پيراهنش - كه پاره پاره‌اش كرده بود - يكسره بست ، جز دو سوراخ باقيمانده كه با پاهايش نيز آنها را مسدود كرد . آنگاه به پيامبر گفت : وارد شو . پيامبر سرش را روى آغوش وى نهاد و به خواب رفت . از آن دو سوراخ مار پاى ابو بكر را گزيد ؛ اما براى اين كه پيامبر بيدار نشود ، هيچ حركت نكرد . [ از سختى درد ] قطره اشكى روى صورت مبارك حضرت افتاد و بيدار شد . گفت : ابو بكر ! چيست ؟ گفت : پدر و مادرم فدايت باد ! مار پايم را گزيد . پيامبر مقدارى آب دهان روى محل نيش مار ريخت و درد ساكت شد . « 2 » ( 2 ) سه شبانه روز ؛ يعنى ، جمعه ، شنبه و يكشنبه در غار ماندگار شدند . عبد اللّه پسر ابو بكر - رضى اللّه عنهما - شب را با آنان به سر مىبرد . عايشه مىگويد : عبد اللّه ، جوانى نو رسيده ، ماهر و زرنگ و بسيار با هوش و خردمند بود و چنان صبح زود خود را به مكه مىرسانيد كه مردم

--> ( 1 ) - رحمة للعالمين - مختصر سيرهء رسول . ( 2 ) - باب مناقب ابو بكر به نقل از عمر - رضى اللّه عنه -