صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

188

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

همين كه از كار پيمان فراغت يافتند و به سرعت پراكنده شدند در آن لحظه‌هاى آخر ، يكى از شياطين مكه ، مردم قريش را با خبر كرد و اين راز را - كه در درهء عقبه و دور از چشم قريش بود - افشا نمود . آن ناكس در بلندايى ايستاد و با تمام توان فرياد زد : « اى مردم ! آيا از محمد و از دين برگشتگان خبر داريد كه براى جنگ با شما گرد آمده و هم سخن شده‌اند ؟ ( 1 ) آمادگى انصار براى رويارويى با قريش وقتى اين صدا را شنيدند ؛ عباس پسر عباده پسر نضله گفت : سوگند به آن خدايى كه تو را به حق فرستاده است ؛ اگر دستور دهى ، با تيغ‌هاى خود بر مردم منى مىتازيم . پيامبر گفت : به اين كار فرمان نداريم . به جاهاى خود بازگرديد . آنان به جاهاى خويش بازگشتند و تا صبح خوابيدند . « 1 » ( 2 ) مردم قريش و سران يثرب وقتى اين خبر به گوش قريشيان رسيد ؛ فرياد زدند ، آشفته و بيمناك شدند و غم و اندوه فرايشان گرفت ؛ چون از فرجام اين گونه پيمانها - به خوبى - آگاه بودند و مىدانستند كه با جان و مال پيمان بسته‌اند . بامدادان مردم قريش هيأتى از سران مكه و بزهكاران بزرگش به چادرهاى اهل يثرب رفتند و آنان را سرزنش كردند و گفتند : اى گروه خزرج ! به ما خبر رسيده است كه شما پيش محمد رفته‌ايد و مىخواهيد او را از ميان ما نزد خود ببريد و پيمان بسته‌ايد كه با ما بجنگيد . به خدا دشمن‌ترين انسان نزد ما كسى است كه در ميان ما جنگ برپا كند . « 2 » و چون غير مسلمانان [ آن كاروان ] از آن پيمان - كه پنهانى و در تاريكى شب انجام گرفته بود - خبر نداشتند ؛ سوگند خوردند كه : چنين جريانى رخ نداده است و ما از چيزى خبر نداريم . نزد عبد اللّه پسر ابى پسر سلول رفتند . او مىگفت : اين سخن درست نيست و چيزى رخ نداده و قوم من هرگز بدون مشورت با من به چنين كارى دست نخواهند زد ؛ هر چند در يثرب بوده باشم .

--> ( 1 ) - همان . ( 2 ) - ابن هشام .