صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
189
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
اما مسلمانان ، به همديگر نظر افكندند و سكوت نمودند و - در رد و يا تأكيد آن - چيزى نگفتند . سران قريش ، سخن مشركان را باور كردند و خاموش شدند و ناكام بازگشتند . ( 1 ) قطعى بودن خبر نزد قريش و تعقيب مسلمانان مدنى وقتى سران مكه بازآمدند در شك و شبهه افتادند و همواره كنجكاوى مىكردند ، تا دريافتند كه پيمان بستن انصار با پيامبر حقيقت دارد . مردم يثرب به وطن خويش بازگشته بودند . سواران مكه در پى تعقيب آنان برآمدند ؛ ولى وقت گذشته بود و كسى را جز سعد پسر عباده و منذر پسر عمرو نديدند . آن دو را تعقيب كردند . منذر از دست آنان فرار نمود و سعد گرفتار شد . دستانش را با تسمهء چرمى پالان شتر به گردنش بستند و به زدن و كشيدنش روى زمين شروع كردند و موى سرش را مىكشيدند و وى را به مكه آوردند . جبير پسر مطعم پسر عدى و حارث پسر حرب پسر اميه او را پناه دادند و از دست مردم قريش رهايش نمودند ؛ چون سعد كاروان آن دو را هنگام عبور از مدينه به شام پناه مىداد . وقتى دوستانش او را در جمع خود نيافتند ؛ تصميم گرفتند به دنبالش بروند . در اين هنگام سعد پديدار گشت و به آنان پيوست و با هم به سوى يثرب حركت كردند . « 1 » ( 2 ) اين پيمان دوم عقبه بود كه به پيمان بزرگ عقبه معروف است . اين پيمان در فضايى به وقوع پيوست كه عواطف دوستى ، عشق و همكارى ، اعتماد و دلاورى و فداكارى را در ميان همهء مؤمنان بيشتر و بيشتر نمود . مؤمن اهل يثرب به برادر درمانده و مستضعفش در مكه عشق مىورزيد و با جان و دل او را دوست مىداشت و از دشمنش بيزار بود و نسبت به آنان در راه خدا ، از تمام وجودش محبت و شفقت و همدردى مىجوشيد . اين احساسات پاك ، اشتياق گذرايى نبود كه با گذشت روزگار از بين برود ؛ بلكه سرچشمهء فياض آن ، ايمان به خدا ، پيامبر و قرآن بود كه در برابر هر گونه ستم و ترفندى پايدارى مىكرد .
--> ( 1 ) - زاد المعاد ، ابن هشام .