صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

142

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

گفت : منم . ( 1 ) گفت : پس سومى را بياب هشام گفت : او را يافته‌ام . او كيست ؟ هشام گفت : زهير پسر ابى اميه است . پس چهارم را پيدا كن . هشام نزد ابو البخترى پسر هشام رفت و با او نيز همچون مطعم به گفتگو پرداخت . گفت : كسى هست ، در اين راستا يارى كند ؟ هشام گفت : بله ! گفت : كيست ؟ گفت : زهير پسر ابى اميه ، مطعم پسر عدى و من . ابو البخترى گفت : پس در پى نفر پنجم باش . هشام پيش زمعه پسر اسود پسر مطلب پسر اسد رفت و با او به گفتگو نشست و خويشاوندى و حقوق بنى هاشم را يادآور شد . زمعه جواب داد : مگر براى اين كار كه مرا فرا مىخوانى ، كسى ديگر حاضر است ؟ گفت : بله ! و سپس نام آن چهار نفر را برشمرد . ( 2 ) اين پنج تن در حجون گرد آمدند و متفق شدند و پيمان بستند تا آن قرارداد را نقض كنند . زهير گفت : اول من صحبت مىكنم . روز بعد به مجلس قريش رفتند . زهير كه جامهء نو پوشيده بود ، هفت بار به دور كعبه گشت و سپس به مردم رو كرد و فرياد زد : اى مردم مكه ! رواست ما غذا بخوريم و لباس بپوشيم ؛ ولى بنى هاشم از رنج و سختى بميرند و از دادوستد محروم بمانند ؟ به خدا تا اين قرارداد ستمگرانه پاره نشود ، از پاى نمىنشينم و آرام نمىگيرم . ابو جهل كه سخنان او را شنيد ، گفت : بىخود گفتى . به خدا اين قرارداد پاره نخواهد شد . زمعه گفت : تو بىخود مىگويى : ما به چنين نوشته‌اى خشنود نيستيم . ابو البخترى داد كشيد : زمعه راست مىگويد ؛ ما نه به اين قرارداد