صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
127
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
خويشاوندانش تحويل مىدهيد و يا از من دفاع مىكنيد ؟ كه در اين صورت طايفهء عبد مناف هرطور بخواهند اقدام كنند . گفتند : ابدا تو را به دست آنان نخواهيم داد و هر چه مىخواهى بكن . ( 1 ) روز بعد ابو جهل سنگى را - كه در پيش توصيف كرده بود - برداشت و در انتظار آمدن پيامبر نشست . او بامدادان آمد و به نماز ايستاد و قريش نيز گرد آمدند و منتظر بودند تا ابو جهل چه كار خواهد كرد . هنگامى كه پيامبر به سجده رفت ، ابو جهل سنگ را برداشت و به طرف حضرت قدم گذاشت ؛ تا نزديك شد ، با رنگى پريده و ترسان بازگشت و دستانش از حركت بازماند و سنگ از دستش افتاد . مردمى كه آنجا گرد آمده بودند ، به دورش حلقه زدند و پرسيدند اى ابو الحكم ! چه پيش آمد ؟ ! گفت : آن طور كه ديشب برايتان تعريف كردم ، خواستم سنگ را بيندازم ؛ اما وقتى به محمد نزديكتر شدم ، از پشت سر او شترى نر به من حمله آورد و خواست مرا نابود كند . سوگند به خدا ، تاكنون سر و گردن و دندان هيچ شترى را به اين بزرگى نديده بودم . ( 2 ) به نقل از ابن اسحاق ، پيامبر فرمود : آن شتر ، جبرئيل - عليه السّلام - بود كه در نظر ابو جهل چنين مىنمود و اگر نزديك من مىشد ، او را از پاى در مىآورد . « 1 » پس از اين ماجرا ، ابو جهل پيامبر را بيشتر آزار مىداد تا اين كه سبب [ زود ] مسلمان شدن حضرت حمزه - عليه السّلام - گرديد . ( 3 ) ستمگران قريش همواره انديشهء نابودى پيامبر را در دل داشتند . ابن اسحاق از عبد اللّه پسر عمرو پسر عاص چنين نقل مىكند : در « حجر » [ اسماعيل ] كه قريش گرد آمده بودند ، حضور داشتم . آنان دربارهء حضرت مىگفتند : تا به حال اتّفاق نيفتاده در برابر هيچ كارى شكيبا باشيم ؛ آن گونه كه در برابر كارى كه محمد پيش آورده است ، بردبارى مىكنيم . ما در مقابل كار مهمى صبورى نشان مىدهيم . در همين سخن بودند كه پيامبر آمد و به طرف « ركن » رفت و استلام كرد و در ضمن طواف بيت ، از كنار آنان مىگذشت . آن مردم از او عيبجويى ميكردند و
--> ( 1 ) - ابن هشام .