صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

128

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

آزارش مىرساندند كه من از سيمايش آن را مىفهميدم . بار دوم و سوم هم او را مورد آزار قرار دادند . پيامبر ايستاد و گفت : اى گروه قريش ! گوش فرا مىدهيد ؟ اگر از حق روى بگردانيد ، نابود مىشويد . سخن پيامبر ، آنان را به لرزه در آورد و بسيار آرام و بىسروصدا گشتند ، گويى بالاى سرشان پرندهء بدشانسى نشسته است . با او به نرمى از در سخن در آمدند و گفتند : اى ابو القاسم ! بگذار سخنت خودسرانه و جاهلانه نبود . ( 1 ) فرداى آن روز نيز اجتماع كردند و در مورد پيامبر سخن مىگفتند كه ناگهان به طرف آنان آمد . آن جمع يكباره به او حمله‌ور گشتند و به دورش حلقه زدند . مردى را ديدم كه پيامبر را در ردايش پيچيده ، او را مىكشانيد و ابو بكر - در حالى كه مىگريست - پشت سر او حاضر شد و گفت : آيا مردى را كه گويد : پروردگار من ، خداست ؛ مىكشيد ؟ آنان متفرق شدند . عبد اللّه عمرو مىگويد : من هرگز سخت‌تر از اين شكنجه و آزار و بىشرمى كه قريش بر سر پيامبر آوردند ؛ نديده بودم . « 1 » ( 2 ) شيخ بخارى به نقل از عمرو ، پسر زبير مىگويد : از عبد اللّه پسر عمرو عاص پرسيدم ؛ به من خبر بده كه سخت‌ترين آزار مشركان قريش به پيامبر چه بود ؟ گفت : پيامبر در حجر كعبه نماز مىخواند كه ناگهان عقبه پسر ابو معيط آمد و جامه‌اش را در گردنش انداخت كه نزديك بود خفه‌اش كند ؛ ابو بكر رسيد و عقبه را عقب كشيد و پيامبر را از شر او رهانيد و گفت : آيا مردى را كه گويد : پروردگار من خداست ؛ مىكشيد ؟ ( 3 ) در حديث اسما [ دختر ابو بكر ] آمده كه ، « صريخ » نزد ابو بكر آمد و گفت : به داد رفيقت برس . ابو بكر با چهار گيسوى بافته از منزل بيرون رفت و مىگفت : آيا مردى را كه گويد : پروردگارم خداست ؛ به قتل مىرسانيد ؟ [ آنان كه پيامبر را مىآزردند ] او را به جا گذاشتند و ابو بكر را محاصره نمودند [ و به آزارش پرداختند ] . وقتى به خانه بازگشت از گيسوانش كمتر اثرى باقى مانده بود . « 2 »

--> ( 1 ) - ابن هشام / 1 / 290 - 289 . ( 2 ) - مختصر سيرهء رسول / ص 113 .