صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

126

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) نظر ستمگران دربارهء سوء قصد به جان پيامبر پس از شكست خوردن و ناكام ماندن قريش از ارسال و فرجام دو هيأت پيشين به حبشه ، بر سر عادت هميشگى خود - يعنى درنده‌خويى و ددمنشى و مجازات بيش از پيش - بازگشتند . در خلال اين مدت ، ستمگرى آنان بروز نمود و به شيوهء ديگر در صدد نابودى پيامبر برآمدند . اين تصميم و ددمنشى سبب تقويت و نيرو گرفتن مسلمانان به وسيلهء دو پهلوان عالى قدر از پهلوانان مكه شد . آن دو : حمزه پسر عبد المطلب و عمر پسر خطاب - رضى اللّه عنهما - هستند . ( 2 ) از جملهء ددمنشىها اين كه : عتيبه ، پسر ابو لهب روزى نزد پيامبر آمد و گفت : من به سورهء نجم ، به قرآن و به فرشته‌اى كه به تو نزديك و نزديكتر مىشود ، ايمان ندارم . و پيامبر را بسيار آزار داد ، پيراهنش را پاره نمود ، در صورت مباركش تف كرد ؛ اما به صورتش نخورد . پيامبر فرمود : « بار الها ! درنده‌اى از درنده‌هاى خود را بر او مسلط گردان . » دعاى پيامبر مستجاب گرديد و عتيبه با چند نفر قريشى به سفر رفت و در محلى به نام « زرقاء » در شام رحل اقامت افكندند كه شب استراحت كنند . شيرى پيرامونشان مىگرديد . وقتى عتيبه شير را ديد ، ديوانه‌وار مىگفت : بدانيد كه : محمد مرا نفرين كرده است و اين شير مرا خواهد خورد . محمد در مكه دارد مرا مىكشد ، حال آن كه من در سرزمين شام هستم . آن شير در ميان همسفرانش به او حمله برد و سرش را به دندان گرفت و از تن جدا كرد . « 1 » عقبه پسر ابو معيط روى گردن مبارك پيامبر كه در سجده بود چنان پا نهاد كه نزديك بود چشمانش از حدقه به در آيد . « 2 » ( 3 ) از جملهء ستمگريهايشان ، تصميم كشتن پيامبر بود . ابن اسحاق مفصلا روايت مىكند كه ابو جهل گفت : اى قوم قريش ! مىبينيد كه محمد از دين ما ايراد مىگيرد ، پدرانمان را دشنام مىدهد ، رؤياهايمان را سفيهانه مىشمرد و به خدايان بد مىگويد . من نيز با خدا پيمان بسته‌ام با سنگى كه به سختى آن را بردارم ، هنگام سجده كردن ، سرش را بشكنم . آيا مرا به

--> ( 1 ) - تفهيم القرآن / 6 / 522 . استيعاب / اصابه / دلائل النبوة / روض الانف مختصر سيرهء رسول / ص 135 . ( 2 ) - مختصر سيرهء رسول / ص 113 .