صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

123

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

گريست كه محاسنش خيس شد . و اسقف‌ها نيز كه گوش فرا داده بودند ، گريستند و مصاحفى كه جلوى دستشان بود خيس گرديد . ( 1 ) سپس نجاشى به آنان گفت : اين سخنان و آن چه كه عيسى - عليه السّلام - آورده است ، هر دو از يك منبع فروزان مىتراود [ آنگاه خطاب به نمايندگان قريش گفت : ] برويد سوگند به خدا ! محال است اينها را به شما تحويل دهم . آن دو پيك بيرون رفتند و عمرو به عبد اللّه گفت : به خدا فردا از جانب آنان مطلبى عنوان مىكنم كه اكثرشان را به نابودى بكشاند . عبد اللّه گفت : نكن . آنان خويشاوندان ما هستند هر چند اكنون با ما از در مخالفت درآمده‌اند . اما عمرو بر سر گفتارش پافشارى نمود و روز بعد به نجاشى گفت : اى پادشاه ! اين مسلمانان دربارهء عيسى پسر مريم سخن عجيبى مىگويند . پادشاه نزد مهاجران فرستاد تا در اين باره از آنان بپرسد . اول هراسيدند ؛ ولى قرارشان بر راستگويى بود هر چند سرانجامى تلخ به بار آورد . وقتى نزد او آمدند ؛ جعفر - رضى اللّه عنه - در پاسخ سؤال نجاشى گفت : آن چه كه دربارهء مسيح مىگوييم ؛ پيامبرمان آورده است كه : عيسى ، بنده و رسول و روح و كلمهء خداست كه به مريم دوشيزه و پاكدامن القا شده . [ نجاشى بسيار خوش‌حال گشت ] و چوبى برگرفت [ و با آن ، روى زمين خطى كشيد ] و گفت : آن چه دربارهء عيسى بن مريم گفتى ، همان است [ و به اندازهء اين خط با هم فاصله نداريم . ] فرماندهان زير لب غرغر كردند . نجاشى گفت : به خدا قسم ، هر چند شما هم غرغر كنيد [ همان است كه گفتم و هيچ كارى از شما بر نخواهد آمد ] سپس به مسلمانان گفت : برويد ، شما در كشور من در امان هستيد . و سه بار گفت : هر كس به شما بد بگويد ، زيان مىبيند . آزار نرسانيدن شما را از كوهى طلا ، بيشتر دوست دارم . ( 2 ) سپس به اطرافيانش دستور داد كه هداياى قريش را بازگردانيد ؛ من به آن نياز ندارم ، خداوند براى اعطاى اين سرزمين از من رشوه نگرفته است تا من از آنان رشوه بگيرم و خداوند از مردم فرمان نمىبرد تا من هم در اين مملكت از آنان دستور بگيرم . ام سلمه - رضى اللّه عنها - كه اين داستان را نقل مىكند ، مىگويد : سفيران مكه به خشونت و تندى نزد نجاشى رانده شدند و ما در نهايت ادب و احترام و در نيكوترين مسكن و در پناه بهترين همسايه آسوده زندگى كرديم . « 1 » اين ، سخن ابن اسحاق است . برخى ديگر گويند

--> ( 1 ) - ابن هشام / 1 / 338 - 334 .