صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
124
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
نمايندگى عمرو پسر عاص وائل به نزد نجاشى پس از واقعهء بدر و دوباره بوده است و سؤال و جوابى كه پيشتر گفته شد ، در مرحلهء دوم ميان نجاشى و جعفر صورت گرفته كه تقريبا همان سؤال و جوابى است كه ابن اسحاق به آن اشاره داشته . ولى از مفهوم سؤالات چنان بر مىآيد كه در مرحلهء اول به وقوع پيوسته است . ترفند مشركان به هم خورد و كيدشان سست و ناتوان گشت و دريافتند كه كينهء سينهشان جز در سرزمين خود اثرى ندارد . بنابراين ، به شيوهء تهديدآميزى دست يازيدند و آن اين كه : رهايى از اين مصيبت و گرفتارى ، ممكن نيست مگر به طور كلى پيامبر را از دعوت و تبليغ بازدارند و يا او را از پاى در آورند ؛ اما چگونه ، و از چه راهى ؟ حال آن كه ابو طالب حامى و مانع ميان او و دشمنان است . پس چنان مصلحت ديدند كه با ابو طالب از در سخن درآيند . ( 1 ) قريش ابو طالب را تهديد مىكند بزرگان قريش ، نزد ابو طالب آمدند و گفتند : اى ابو طالب ! تو در ميان ما مقام و منزلت و سن و سال و شخصيّتى دارى ؛ ما از تو درخواست نموديم كه جلوى برادرزادهات را بگيرى ؛ ولى نپذيرفتى . به خدا قسم ! از اين كه به نياكان ما بد مىگويد ، رؤياهاى ما را ابلهانه مىپندارد و از خدايان ايراد مىگيرد ؛ حوصلهء ما به سر آمده است . يا او را از اين رفتار بازدار و يا با او مىجنگيم ، تا يكى از دو طرف نابود گردد و تو نيز [ در پذيرفتن هر كدام از دو مورد ] اختيار دارى . ( 2 ) اين تهديد قاطعانه بر ابو طالب بسيار گران آمد . نزد پيامبر فرستاد و گفت : برادرزاده ! مردم قريش پيش من آمدند و چنين و چنان گفتند . تو نيز هم به من و هم به خودت رحم كن و چيزى كه در توان ندارم ، بر من تحميل مكن . پيامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - چنان گمان برد كه او را تنها مىگذارد و در يارى كردنش ناتوان گشته است . در جواب گفت : « عمو جان ! به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند كه اين فرمان الهى را رها كنم ، هرگز چنين نخواهم كرد ؛ تا خداوند آن را آشكار و بلند مرتبه نمايد و يا در اين راه جان دهم . » سپس از چشمانش اشك روان گشت و گريست و از جا برخاست . وقتى حضرت رفت ،