صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
114
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
نشد ؛ بلكه در سر سختى و نگونبختى را بر روى خود - بيشتر - بازنمود . مسلم از ابو هريره - رضى اللّه عنهما - نقل مىكند كه : ابو جهل [ خطاب به همدستانش ] گفت : [ دوست داريد ] در ميان شما ، سر و صورت محمد به خاك آغشته گردد ؟ در جواب گفتند : بله : گفت : سوگند به لات و عزّى ، اگر او را ببينم گردنش را لگدمال و صورتش را خاكآلود مىكنم . پيامبر آمد و به نماز ايستاد . ابو جهل [ جلو رفت ] و به زعم خود مىتواند گردنش را لگد زند . ناگهان ديدند كه به عقب بازمىگردد و با دستانش از خود دفاع مىكند . گفتند : ابو الحكم ! چه شد ؟ گفت : ميان من و محمد ، گودالى از آتش ايجاد شد و بال و پر فرشتگان حايل گشت پيامبر فرمود : اگر آن لحظه ابو جهل به من نزديك مىشد ، فرشتگان او را مىربودند و تكهتكهاش مىكردند . ( 1 ) اين دشمنىها با پيامبر ، با وجود شخصيت يگانه و بىنمونه و و الا و بزرگوارش در دل هر كس و با وجود مواظبت ابو طالب كه از بزرگان مكه به شمار مىآمد ، بسيار علنى بود ؛ اما دشمنى با ساير مسلمانان ، به ويژه بيچارگان ، بسيار سختتر و تلختر اعمال مىشد و هر طايفهاى ، كسانى از خودشان را كه مسلمان مىشدند ، شكنجه مىكردند و آن دسته از مسلمانان كه قبيله و خويشاوندى نداشتند ؛ جمعى از فرومايگان و ابلهان و سران ، آنان را به گونهاى شكنجه مىدادند كه دل هر انسان شكيبايى از نام بردن آن وحشت دارد . هرگاه ابو جهل مىشنيد كه يكى از بزرگان مكه مسلمان شده است ؛ او را نكوهش مىكرد و خوار و زبونش به شمار مىآورد و به خسارت كمرشكن مالى و از دست دادن جاه و مقام ، به او هشدار مىداد . حال اگر آن كس ، انسانى درمانده بود ، ابو جهل او را مىزد و به تسليم و بازگشتن از دين وادارش مىنمود . ( 2 ) عموى عثمان بن عفّان را در حصيرى از شاخهء درخت خرما مىپيچيدند و در زيرش دود برپا مىكردند . وقتى مادر مصعب پسر عمير ، از مسلمان شدن مصعب پسرش [ كه عزيزترين ، و نازپروردهترين بود ] خبر يافت او را گرسنه نگه مىداشت و از خانه بيرونش مىكرد ؛ هر چند از ثروتمندترين و خوشگذرانترين مردم مكه بود ؛ امّا به دليل گرسنگى و محروميّت ، پوستش همچون پوست مار خشك و خشن گرديد . « 1 »
--> ( 1 ) - رحمة للعالمين / 1 / 57 .