حسن بن حسين شيعى سبزوارى
43
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي )
رهيم . بامداد حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بدان موضع شد كه نماز كردى . ابو جهل با سنگى از پس وى بشد و قريش در انجمن وى نشسته بودند منتظر تا وى چه خواهد كرد . چون آن حضرت به سجده شد ، ابو جهل ، سنگ برگرفته نزديك وى رسيد ، بازگشت ترسان و هراسان ، رنگ از رويش شده ، چنان مضطرب كه گويى روحش ازو مفارقت خواهد كرد . جماعت قريش چون وى را چنان ديدند ، گفتند : يا ابا الحكم ! تو را چه رسيد و ما نزديك محمّد هيچ نديديم كه تو را منع كند . گفت : اشتر فحل را ديدم كه سرى مثل سر وى نديده بودم « 1 » [ و دندانها كه هرگز مثل وى نديده بودم ] « 2 » ، روى به من آورد ، خواست كه مرا بخورد . [ من از وى حذر كردم . ] « 3 » معجزهء ديگر : روايت كرد به اسناد از محمّد بن سيرين از ابو ذر غفارى « 4 » كه گفت : حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - در غزايى بود و ايشان را طعام نماند و احتياج پديد آمد ، فرمود : يا ابا ذر ؛ [ 14 - رو ] نزديك تو هيچ طعام نيست ؟ گفتم : خرماى چند درين مزود « 5 » بمانده است . فرمود : حاضر كن . آن را بياوردم . وى دست مباركش در آن فرو كرد و خرماها بيرون آورد . جمله بيست و يك خرما بود . يك يك خرما مىنهاد و بسم اللّه مىگفت تا كه همه را جمع كرد . پس فرمود كه بلال « 6 » و اصحابش را بخوان . [ بخواندم و ] « 7 » بيامدند و سير بخوردند . ديگر فرمود : فلان كس را بخوان ، [ و اصحابش را ] « 8 » بخواندم . بيامدند و سير بخوردند . پس مرا فرمود : بنشين . بنشستم . آن حضرت از آن تناول فرمود و من نيز بخوردم . يك خرما بماند . آن را در مزود نهاد و مرا فرمود : يا ابا ذر ؛ چون تو را چيزى بايد ، دست در مزود كن و بيرون آر آن را [ و سر فرا مكن و ] « 9 » نگونسار مكن تا بر تو نگونسار نكنند . پس گفت : هرگاه كه خواستمى دست در آنجا كردمى تا پنجاه وسق « 10 » خرما از آنجا بيرون آوردم و آن مزود بر اشتر بود از پس باردار آويخته . در روزگار عثمان بيفتاد و ضايع شد .
--> ( 1 ) . م : نديدم . ( 2 ) . م : ندارد . ( 3 ) . ق : ندارد . ( 4 ) . م : در همه جاى اين معجزه ، ابو هريره دارد . ( 5 ) . م : در همه جا ، فرود ، دارد . مزود : خنورى از اديم كه در آن خرما نهند ، توشه دان . ( 6 ) . م : هلال . ( 7 ) . ق : ايشان . ( 8 ) . م : ندارد . ( 9 ) . ق : ندارد . ( 10 ) . وسق : بار شتر ، اندازهء شصت صاع .