أحمد بن الحسين البيهقي / مترجم محمود مهدوى دامغانى
61
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي )
( 1 ) به پادشاهى انتخاب كنيم چون داراى دوازده پسر است تا مدت زيادى پادشاهى ميان ايشان به ارث خواهد رسيد و اختلافى بروز نخواهد كرد ، و حال آنكه نجاشى تنها فرزند پدر بود ، بهر حال بر پدر نجاشى شوريدند و او را كشتند و برادرش را پادشاه كردند ، نجاشى با عموى خود زندگى ميكرد و چون فوق العاده زيرك بود كارهاى عمو را تدبير نمىنمود ، مردم حبشه چون تسلط نجاشى را ديدند ، گفتند اين جوان بر عمومى خود چيره است ، و مىترسيم كه او را وليعهد نمايد . و چون ميداند كه پدرش را ما كشتهايم اگر پادشاه شود هيچكس از ما را باقى نخواهد گذاشت ، با عمو صحبت كردند كه يا بايد اين جوان را بكشيم ، يا لا اقل از مملكت بيرونش كنيم چه اگر او پادشاه شود همهء ما را خواهد كشت ، او گفت واى بر شما ديروز پدرش را كشتيد و امروز مىگوئيد او را بكشتم . نه او را بيرون مىكنم ، آنها نجاشى را در بازار برده فروشان بردند و به بازرگانى به يك درهم يا كمتر از يك درهم فروختند و قرار شد كه با كشتى او را بيرون بفرستند . غروب آن روز كه باران مىباريد عموى نجاشى زير باران ايستاده بود كه صاعقه او را گرفت و كشته شد ، مردم حبشه بسراغ فرزندان او رفتند و ديدند همهء آنها ديوانهاند و خيرى در آنها نيست ، ايشان در كار خود حيران ماندند ، بعضى ها گفتند به خدا قسم كسى شايسته پادشاهى نيست مگر همان كسى كه امروز صبح او را فروختيد ، اگر به حبشه علاقمنديد پيش از اينكه او را بيرون ببرند دريابيدش ، در جستجوى او بر آمدند و پيدايش كردند و تاج بر سرش نهادند و بر تخت نشاندندش . بازرگانى كه او را خريده بود گفت حال كه غلام مرا گرفتيد پولش را پس بدهيد گفتند چيزى نميدهيم ، بازرگان گفت در اين صورت با خودش صحبت مىكنم ، گفتند باشد ، او پيش نجاشى رفت و گفت اى پادشاه من غلامى خريدم و پول آن را پرداخت كردم حال غلام مرا به زور از من گرفتهاند و پول آن را هم پس نميدهند ، نخستين استوارى كه از نجاشى در مورد عدالت ديده شد آنجا بود كه خطاب به بزرگان كشور گفت يا بايد پول اين مرد پس داده شود يا دست غلامش را در دستش نهيد و به هر كجا كه ميخواهد برود گفتند پولش را