أحمد بن الحسين البيهقي / مترجم محمود مهدوى دامغانى

31

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي )

( 1 ) « در شگفتم از جنيان و سرگردانى ايشان و اينكه بر چارپايان خود پالان نهاده‌اند ، گويى آهنگ مكه دارند و در جستجوى هدايتند آرى مؤمنان جن همچون پليدهاى ايشان نيستند ، توهم برخيز و بسوى گزيدهء هاشميان برو و چشمهاى خود را براى او گشاده دار » . و آن گاه مرا آگاه كرد و ترساند و گفت اى سواد بن قارب : خداوند عزّ و جل پيامبرى را برانگيخته است بسوى او برو تا راهنمائى و ارشاد شوى . همچنين در شب دوم و سوم هم پيش من آمد و مطالبى مانند مطالب شبهاى ديگر تكرار نمود ، من چون ديدم كه او چند شب اين موضوع را تكرار كرد محبت اسلام در دلم افتاد و شيفتهء پيامبر ( ص ) شدم و بار سفر بستم و بر مركب خود سوار شدم و بار خود را نگشودم و هيچ درنگ نكردم تا بحضور پيامبر رسيدم و در آن هنگام حضرت در مدينه بودند و مردم بر گرد او حلقه زده بودند همچون يال اسب كه پر موى است گرد آن حضرت پر از مردم بود . چون پيامبر مرا ديد فرمود اى سواد بن قارب خوش آمدى ، آنچه براى تو پيش آمده است مىدانيم ، من گفتم در اين مورد شعرى گفته‌ام لطفا آن را از خودم بشنويد و چنين خواندم . « همزاد من در شبى به خواب من آمد و تا آنجا كه آزموده‌ام هيچگاه دروغگو نبوده است ، سه شب پياپى آمد و در هر سه شب گفت كه پيامبرى از خاندان لوى بن غالب براى تو آمده است ، جامه بر كمر زدم و ماده شتر تندرو من كوه و كمر را درنورديد ، گواهى مىدهم كه جز خداى چيز ديگرى نيست و تو از غيب آگاهى و اى پسر پاكان شفاعت تو نزد خدا از همهء پيامبران نزديك تر است اى بهترين كسى كه بر روى زمينى بهر چه ميخواهى فرمان ده اگر چه دربارهء امورى باشد كه دارندگان گيسوان سپيد ( پير مردان ) به آن معتقدند ، و تو در روزى كه هيچيك از شفيعان نمىتوانند سواد بن قارب را بى نياز گردانند شفيع من باش . » پيامبر ( ص ) چنان لبخند زد كه دندانهايش آشكار گرديد و فرمود اى سواد بن قارب رستگار شدى ، عمر پرسيد كه آيا هم اكنون هم جنّى تو پيشت مىآيد ، گفت از هنگامى كه قرآن خواندم ديگر نيامده است و قرآن كه كتاب خداست