مرضيه محمدزاده
1451
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
تو از آب مىآمدى مشك بر دوش * و من ، در تو ، غرق تماشا ابو الفضل اگر دست مىداد ، دل مىبريدم * به دست تو ، از هر دو دنيا ابو الفضل دل از كودكى ، از فرات آب مىخورد * و تكليف شب ، آب ، بابا ابو الفضل تو لب تشنه پرپر شدى ، شبنم اشك * به پاى تو مىريزم ، امّا ابو الفضل فدك ، مادرى مىكند كربلا را * غريبى تو هم مثل زهرا ، ابو الفضل تو را هر كه دارد ز غم بىنياز است * وفا ، بعد از اين نيست تنها ابو الفضل تو با غيرت و آب و دست بريده * قيامت به پا مىكنى ، يا ابو الفضل * * * دستهاى تشنه : قمر بنى هاشم * به رود فرات كه مىزد ، آب ، در پوست خود نمىگنجيد ! * در خيال خود ، گمان مىبرد كه از دستهاى تشنهى عباس ، لبريز خواهد شد . امّا * وقتى كه آب را ، تشنه رها ساخت . در همه پيچ و تاب خيال فرات ، تنها يك سؤال بود كه موج مىزد : * « آخر ، چرا ؟ ! » * عقل « اهل حساب است ، * آب مىخواهد ، خواب مىخواهد ، خوراك مىخواهد » اما ، عشق حساب را خودخواهى مىپندارد ، خود را نمىبيند ، او را مىخواهد ، او را مىنگرد و كارش ، « خاطر خواهى » است نه حساب و كتاب » ، * « الهى ، ان اخذتنى بجرمى ، آخذتك بعفوك ؛ و ان اخذتنى بذنوبى ، اخذتك بمغفرتك ؛ و ان ادخلتنى النار ، اعلمت اهلها : انى احبك ! . . . » « خدايا ، اگر جرم و گناهان مرا ، در ميان آورى ، من نيز عفو و بخشش تو را به ميان مىكشم ؛ و اگر مرا در آتش اندازى ، در برابر همهى اهل آتش اعلام خواهم كرد كه دوستت دارم ! ؟ . . . » * عشق توسعه عقل است * با كمى عشق ، تكليف عقل را هم مىشود روشن كرد . درست است كه در پاى درس عشق ، عقل گاهى هم چرت مىزند . * اما جاى نااميدى نيست ، چشم او را هم كمكم مىشود باز كرد