مرضيه محمدزاده
1436
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
غلامرضا مرادى غلامرضا مرادى فرزند ابو القاسم متولد سال 1327 ه . ش در صومعهسرا مىباشد . تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در صومعهسرا گذراند و سپس براى ادامهى تحصيلات در مقطع كارشناسى در رشتهى فلسفه به دانشگاه تهران راه يافت و بعد از آن فوق ليسانس خود را در رشته ادبيات فارسى در دانشگاه گيلان اخذ نمود و به استخدام وزارت فرهنگ و هنر درآمد . مرادى شعر گفتن را به طور جدى از دبيرستان شروع نمود كه تحت راهنمائىهاى يكى از شاعران بلند پايه گيلان ( سيد رحمت موسوى ) مراحل مقدماتى را طى نمود . از غلامرضا مرادى تاكنون كتب متعددى به چاپ رسيده است كه از مجموعههاى شعريش مىتوان از « لحظههاى آبى عشق » و « پرواز مرغ سليمان » نام برد اشعار مرادى در مجموعه شعرهاى گردآورى شده از شاعران گيلان چون « گهوارگى خاك » و « خورشيد بر بام شرف » نيز به چشم مىخورد . كتب ديگرى چون « بررسى شيوههاى عمومى مديريت » و « اين رودخانه جارى است » كه مجموعه نقد ادبيات داستانى است را نيز به بازار نشر عرضه نموده است . غلامرضا مرادى در سبك كلاسيك بيشتر شاعرى غزلسراست گرچه در تمام زمينههاى شعر كلاسيك طبعآزمايى كرده است وى شعر نو نيز مىگويد كه نمونههاى اشعار نيمايى و سپيد وى در مجموعههاى منتشر شده ديده مىشود . غلامرضا مرادى هم اينك از شغل دولتى بازنشسته است ولى مدير و صاحب امتياز نشريه ماهنامه ادبى و هنرى و همچنين هفتهنامه خبرى تحليلى « پيام شمال » مىباشد . - * - تا خون خدا ، در همه جا اين همه جارىست * در حنجرهى زخم زمين ، علقمه جارىست در جان تو ، اى سرخترين قافلهى گل * يك قطره ز خوناب دل قافله جارىست طى كرد شبنامه سياهان زمين را * خونبارش ابرى كه ز چشم همه جارىست در شام غريبان پى رسوايىات اى تيغ * اين وحشت خون چيست كه در محكمه جارىست ؟ هفتاد دو خون نامه نوشتند و نگفتند * جانهاى عزيز كه در اين مظلمه جارىست اى شطّ شب كرب و بلا ، باز هم امروز * در هر نفست ، سايهى سرخ قمه جارىست * * * تا كند تازه رنگ و بوى عطش * آب مىنوشد از سبوى عطش كعبه را وانهاد و آمده است * جانب كربلا و كوى عطش شطّ خونش هنوز هم جارىست * تا غروب زمين ، به سوى عطش باز هم در نماز آخر خويش * ايستادهست ، با وضوى عطش كودكانش هنوز مىريزند * آب ، از چشمها ، به جوى عطش كاروان شقايق آوردهست * باز ، گلهاى سرخ روى عطش گرچه سيراب گشته ، دشمن او * گو بميرد ، در آرزوى عطش