مرضيه محمدزاده

1351

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

تا ماه رخ از خون ، خضاب كردى * خود را فداى آفتاب كردى دريا ز لب‌هاى تو آب مىخواست * باللّه تو دريا را جواب كردى هم بحر را آتش زدى ز آهت * هم آب را از شرم ، آب كردى روزى كه جان‌ها بسته بود بر آب * تو تشنگى را انتخاب كردى ناخورده آب ، از بين آتش و خون * بر رفتن خيمه شتاب كردى آنقدر اشك افشاندى از گل چشم * تا مشك را غرق گلاب كردى دستت ز تن در پاى دوست افتاد * با لشكر دشمن خطاب كردى : و اللّه ان قطعتموا يمينى * انّى احامى ، ابدا عن دينى در خيمه‌ها فرياد آب ، آب‌ست * دل‌ها ز سوز تشنگى كباب‌ست هرگوشه ، ماهى اوفتاده بر خاك * يا اخترى سوزان در آفتاب‌ست خون جگر در ديده‌ى سكينه * اشك خجالت بر رخ رباب‌ست شش ماهه ، خاموش‌ست و كس نداند * جان داده در گهواره يا كه خواب‌ست من دست و جان و چشم و سر نخواهم * تنها اميدم اين دو قطره آب‌ست خونم بريزيد ، آب را نريزيد * بس دل كه بر يك جرعه آب ، آب‌ست مشى و مزام و دين و مذهب من * حمايت از اولاد بو تراب‌ست و اللّه ان قطعتموا يمينى * انّى احامى ابدا عن دينى * * * در شهادت حضرت حُرّ : روز عاشورا كه شورش همه جا را پر كرد * شعله از خاك زمين رخنه به جان خور كرد ناله ، خون در دل هفت اختر و چار عنصر كرد * تير عشق آمد و قصد دل و جان « حُرّ » كرد آرى آن تير كه از چلّه‌ى تقدير شتافت * در دل آن همه دشمن ، دل او را بشكافت بود چون كوه ولى رعشه به جانش ديدند * دريمِ اشك به هر سوى ، روانش ديدند مهر رخ ، زردتر از برگ خزانش ديدند * تير قامت به تفكّر چو كمانش ديدند باطلش هر طرف و عشق به حق مىورزيد * ديدگانش يم و خود اشك صفت مىلرزيد كرد از لشكريانش يكى اين گونه سؤال * كز چه رو لرزه فتادت به تن اى كوه كمال ؟ ! گر بپرسند كه اشجع كه بود روز قتال ؟ * مىبرم نام ترا بين شجاعان فى الحال گفت : حور آن طرف و ، اين طرفم ديو رجيم * چون نلرزم كه دلم بين جنانست و جحيم آن طرف يكسره نور ، اين طرفم يكسره نار * آن طرف يكسره گل ، اين طرفم يكسره خار آن طرف صبح فروزنده و ، اين سو شب تار * آن طرف اهل يمين ، اين طرفم اهل يسار به خدا جنّتىام ، روى به ميزان نكنم * بيمى از دادن جان در ره جانان نكنم ناگهان تاخت چو رعد از دل ظلمات به نور * پاى تا سر همه عشق و همه شوق و همه شور