مرضيه محمدزاده
738
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
چون زمان داده است تا محشر خداى ابليس را * جمله قومش بر اميد آن زمانند ، اى رسول ز انكه خان دوستى ديو شد دلشان همه * دشمنان اهل بيت و خاندانند ، اى رسول اين مسلمانان به نام ، از كشتن اولاد تو * چون جهودان نيز پيمبر كشانند ، اى رسول روى گردانند از پاكيزه فرزندان تو * كور و گمره برطريق اين و آنند ، اى رسول بىگمان چون بر وصى و اولاد او دشمن شدند * بر تو اى خير البشر پس بىگمانند ، اى رسول « 1 » * * * بتگر بتى تراشد و او را همى پرستد * زو نيست رنج كس را نه زان خداى سنگين تو چون بتى گزيدى كز رنج و شَرَّ آن بت * بركنده گشت و كشته يكرويه آل ياسين آن كز بت تو آمد بر عترت پيمبر * از تيغ حيدر آمد بر اهل بدر و صفين لعنت كنم برآن بت كز امت محمد * او بود جاهلان را ز اوّل بت نخستين لعنت كنم بر آن بت كز فاطمه فدك را * بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگين لعنت كنم برآن بت كو كرد و شيعت او * حلق حسين تشنه در خون خضاب و رنگين پيش تواند حاضر اهل جفا و لعنت * لعنت چرا فرستى خيره به چين و ماچين « 2 » * * * گر خرد را برسر هشيار خويش افسر كنى * سخت زود از چرخ گردان ، اى پسر ، سر بركنى بر سرت بويا چو مشك و عنبر سارا شود * گر تو خاكستر به نام آل او بر سر كنى هم مقصّر باشى اى دل گر به مدح مصطفى * معنى از گوهر طرازى لفظش از شكّر كنى اى پسر ، پيغمبرى را تاج كى باشد شگفت * گر تو بر سر روز محشر ماه را افسر كنى ؟ گر به راه اين جهان خورشيدمان رهبر شده است * سوى يزدانمان همى مر عقل را رهبر كنى هر كه او فضل تو و آل تو را منكر شود * خوبى و معروف او را زشتى و منكر كنى فضل و جود و عدل ايزد خدمت كوثر كند * چون تو روز حشر مجلس بر لب كوثر كنى دشمنى با اهل و آل تو همى بىمر كنند * همچنان كانسان تو با ايشان همى بىمر كنى شرم نايد مر تو نادان را كه پيش ذو الفقار * زاف را شمشير سازى و ز كدو مغفر كنى ؟ چون پيمبر را برادر بود حيدر سوى خلق * گر بنازم من به دو چون روى خويش اصفر كنى آل پيمبر بسى كشتهى بت منحوس توست * تو همى او را به حيلت بر سر منبر كنى من همى نازش به آل حيدر و زهرا كنم * تو همى نازش به سند و هند بد گوهر كنى وقت آن آمد كه روز كين چو خاك كربلا * آب را در دجله از خون عدو احمر كنى « 3 »
--> ( 1 ) - همان ؛ ص 304 . ( 2 ) - همان ؛ ص 410 . ( 3 ) - همان ؛ ص 465 .