مرضيه محمدزاده
989
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
كرده سنگ و گل ز حدّ خود خروج * در غمش دارد به دل فكر عروج نه من آخر بر خلايق داورم * در غمش از سنگ و گل نى كمترم جان ندارد آنكه بهر عشق او * دارد از حق روح و جانى آرزو من كه دارم نيم جانى در جسد * عشق زنجير است و جان من اسد مىكشد زنجير عشقم بىحديد * كى ازين زنجير ، تانم سركشيد نيست جانم را ز زنجيرش گله * خويش را خواهد همى در سلسله ديد چون از دور شاه آن كشمكش * شمس اجلالش بخرگه كرد رش منعطف كرد او عنان ذو الجناح * رفع غوغا تا كند ز اهل صلاح ديد كان بيمار بىيار عليل * عشق بر وى داده بانگ الرحيل گفت يك جا ترك جان و نام ننگ * شيشهى جان را زند خواهد به سنگ و آن اسيران مانعش ز آن آرزو * در ميانشان هست زينسان گفتگو « 1 » * * * مكالمه امام شهدا با سيّد سجّاد ( ع ) : كرد او را بانگ شه كاى شير حق * مر كه دارى عار از زنجير حق ور ندارى ننگ مردانه و دلير * بايدت گشتن به راه حق اسير بر اسيرانى تو مير قافله * شير حق را ننگ نبود سلسله سلسله عشقست و حقّت شيربان * دل بر آن زنجير خوش كن شيرسان اين اسيرى از شهادت سر بود * زير تيغت هر دمى صد سر بود نيست هركس قابل زنجير دوست * بر تو اين زنجير شد تقدير دوست تو وجود مطلقى دور از گله * ذات پاكت را تعيّن سلسله كاى وجود لا به شرط اى بىگله * گرددش تنگ از تعيّن حوصله ذات مطلق را تعيّن حوصله است * لا به شرطى لازمش اين سلسله است سلسله معلول و علّت شير بود * پس نشايد شير بىزنجير بود ز آنكه علّت منفك از معلول نيست * نزد اهل دانش اين مجهول نيست علّتى تو و اين همه معلول تست * وز تو عقل اولين مجعول تست هركسى از تست ذاتش بىخلل * تو به ذات پاك خويشى مستقل اى على تا هست جان من به تن * اين تعيّنهاست فرع ذات من چون شوم من كشته گردم در شهود * اين تعيّنها تو را فرع وجود گرچه از ذاتت تعيّن مشتق است * ليك ذاتت از تعيّن مطلق است بعد من خواهش شدن خوار و اسير * بر تعيّنها خداوند و امير
--> ( 1 ) - همان ؛ ص 203 - 209 .