مرضيه محمدزاده

986

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

چون خرابه گشت جايت شاد باش * تا كه گنج حق شود بر خلق فاش رو اسيرى را كنون آماده باش * امر حق را بنده‌ى آزاده باش هان برو زينب كه دردت بىدواست * دردمندِ حق طبيب درد ماست رو كه بيمار مرا يارش تويى * غلطد از هرسو پرستارش تويى چون رود بيمارت اندر سلسله * بد مكن دل ، شو دليل قافله بر كسى عين دعاى بد مكن * باب رحمت را به خلقان سد مكن او چو شير و امر حق زنجير حق * كى سر از زنجير تابد شير حق گر دعاى بد كنى فيض خدا * قطع گردد از تمام ماسوا پس صبورى در اسيرى پيشه كن * ريشه‌ى بىطاقتى را تيشه كن گر خورد سيلى سكينه دم مزن * عالمى ز ان دم زدن برهم مزن حتم شد از حق اسيرى بر شما * خلق تا بينند حق را در شما گر شوى بىچادر و معجر سزاست * كاين دليل معرفت بهر خداست كنز مخفى پيش از اين بنهفته بود * شير هستى در نيستان خفته بود خواست او خود را عيان و آشكار * هم تو را بر ناقه‌ى عريان سوار تا شود مفتوح راه معرفت * بر همه خلقان ز آثار و صفت پس تو را لازم بود بىمعجرى * تا شود ظاهر كمال حيدرى تا نگردد بسته بازويت به بند * هم سر من بر سر نى تا بلند كنز مخفى كى شود ظاهر تمام * پس ز سر رو بر اسيرى سوى شام شو به شام و كوفه خواهر در به در * تا كه بشناسند خلقت سر به سر من بدون اين اسيرى گر شهيد * مىشدم هم باز حق بد ناپديد آن اسيرى زين شهادت بس سر است * در اسيرى تو حق پيداتر است « 1 » * * * سرّ طلب يارى نمودن : لا جرم در كربلا عشاق چند * بانگ حق چون شد ز ناى حق بلند كالصلا اى عاشقان جان فروش * ز ان صدا كردند ترك جان و هوش خود منادى شد خدا و زد صدا * اهل رحمت را كه ياران الصلا من لباس آدمى كردم به بر * تا مؤثر را كه بيند در اثر عاشق خود بودم و در اين لباس * جلوه كردم تا كه باشد حق‌شناس رخت بستم واحد از ملك وجود * آمدم تنها به ميدان شهود تا در اين صحرا كه گردد يار من * وز بهاى جان خرد ديدار من

--> ( 1 ) - همان ؛ ص 34 - 53 .