مرضيه محمدزاده
987
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
من همان گنج نهانستم كه بود * پادشاه و مالك ملك وجود خواستم تا خويش را ظاهر كنم * وز ظهور خويش فاش آن سرّ كنم آمدم از ملك وحدت بىسپاه * تا كه را چشمى بود بينا به شاه وا نمودم خويش را اينسان فقير * تا كه يابد واحدى را در كثير چونكه بد بىيار ذات واحدم * بىكس از وحدت به كثرت آمدم آمدم بىيار تا يارم كه شد * وندر اين صحرا خريدارم كه شد چون نبد مثلى و انبازى مرا * هم نباشد يار و همرازى مرا چونكه تنها بوده ذاتم از قدم * هم در اين صحرا زدم تنها علم هركسى را من معين و مونسم * گرچه اينسان بىمعين و بىكسم بىكسى مستلزم ذات من است * ذات من برهان اثبات من است گر چنين بىمونس و يارم به جاست * بهر بىياران چو من يارى كجاست اى خنك جانى كه غمخوارش منم * او بود يار من و يارش منم من ندارم يار و بىيارى نكوست * هركه با من كرد يارى يارم اوست يارى من كار هر اوباش نيست * سرّ سلطانى به هركس فاش نيست كو كسى كامروز يار من شود * پرده درّد پردهدار من شود گشتهام بىيار كه بود يار حق * ترك سر گويد شود سردار حق سر كه دارد نوبت سربازى است * جان چه باشد وقت جان پردازيست مرحبا جانى كه جانانش منم * جان دهد بهر من و جانش منم روز ميدان دارى اهل دل است * بارهاى عاشقان بر منزل است گر در اينجا بارى افتد چه غمست * ز انكه زينجا تا به منزل يك دمست اندرين منزل ز اوفو للعهود * محمل زينب به جا آمد فرود الصلا اى عهد با حق بستگان * وز تعيّنهاى هستى رستگان هركه جانش بر سر عهد بلاست * گو در آيد عهد را روز وفاست قائل قول الستم من هلا * كيست ثابت بر سر قول بلى اى بلى گويان كجا و كيستيد * امتحان حق در آمد بيستيد بر سر عهد بلى گر واقفيد * ذات حق را بر تجلّى عارفيد الصلا ، اى سالكان راه عشق * ره سر آمد گشت ظاهر شاه عشق گر سرى داريد با او حاضر است * سوى ميدان بىمعين و ناصر است جز زنانى چند و اطفالى صغير * نيست يارى بهر سلطان نصير عترت حق بىمعين و مونسند * اندرين صحرا غريب و بىكسند عترت حق را درين صحرا كجاست * ياورى كو بر سر عهد بلى است