مرضيه محمدزاده

913

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

8 « اين پاره‌پاره پيكر بىسر ، حسين توست * اين كشته كو مراست برادر ، حسين توست اين سرخ‌رو ز خون شهادت كه در غمش * زهرا سياه ساخته معجر ، حسين توست اين بىكس غريب كه گرديده چاك‌چاك * جسمش به نوك نيزه و خنجر ، حسين توست اين طائر فتاده ز گلزار آشيان * كز ناوك عدو بُودَش پر ، حسين توست اين ماهىِ به خاك تپان كز براى آب * در بحر خون شده‌ست شناور ، حسين توست اين فخر سروران ، كه به قهر از قفا سرش * ببريده شمر شوم بداختر ، حسين توست اين تشنه لب كه تشنه شهيد از جفا شده‌ست * ننموده از فرات لبى تر ، حسين توست » چون حرف چند گفت به صد ناله با رسول با اهل بيت كرد رخِ خود سوى بتول : 9 « كاى بضعة الرّسول ، بر اين انجمن نگر * يكسر اسير و بىكس و دور از وطن نگر آن را كه يافت پرورش اندر كنار تو * در خاك و خون افتاده ، جدا سر ز تن نگر كشتند نور چشم تو را و آن تن شريف * بر خاك گرم كرب و بلا بىكفن نگر از هم دريده گرگ ستم يوسف تو را * باور نمىكنى ، سوى اين پيرهن نگر كردند ديو و دد به سليمان دين جفا * تخت و نگين او به كف اهرمن نگر زين العباد را كه عزيز زمانه بود * يعقوب‌وار ، خوار به بيت الحزن نگر از اشك سرخ ، دامن او پر ز گل ببين * وز آب چشم ، مسكن او چون چمن نگر آنگه زمام ناقه‌ى او ساربان كشيد ناكام از شكايت امّت زبان كشيد 10 چون شام اهل بيت نبى را مقام شد * صبح اميد زينب آواره شام شد گنج معارف ازلى بوده آن گروه * نبود عجب خرابه‌شان گر مقام شد آنان كه در سُرادق عصمت نهان بُدند * ديدارشان نظاره‌گه خاص و عام شد آن را بدين ستم‌زده ظنّ كنيز رفت * وين را بدان اسير ، گمانِ غلام شد دردا ، كه دهر آل على را ذليل كرد * آوخ ، كه چرخ ، نسلِ زنا را به كام شد خون حرام ، قوم ستم را حلال گشت * آب حلال ، اهل حرم را حرام شد در طشت زر چو ديد سر شاه دين حسين * يكباره صبر و طاقت زينب تمام شد با آه و گريه گفت كه : « اى دهر بىنظام * بنگر چگونه دين نبى بىنظام شد ما اهل بيت ساقى كوثر مگر نه‌ايم ؟ ما دوحه‌ى رياض پيمبر مگر نه‌ايم ؟ »