مرضيه محمدزاده

912

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

5 چون شد به رزمگاه خسان مير مهوشان * خوش شد ز ديدن رخ او جانِ ناخوشان افراخت تيغ و آتشى افروخت در مصاف * كز شعله سوخت خرمنِ افسرده آتشان با آنكه يافتند شبيه پيمبرش * كشتند باز ، زمره‌ى بىدين و دانشان بشنيد ازو چو خسرو دين بانگ « يا ابى » * بر فوج خصم تاخت پريشان چو بيهُشان آن جسم پاك كش به فدا صد هزار جان * در پيش زين گرفت و سوى خيمه‌گه كشان خاموش ديد چون لب او از سخن به خويش * گريان ببرد و هِشت به پهلوى خامشان بسيار خون ز ديده‌ى حق بين چو برفشاند * رو بر سپهر گفت به چشمان خون فشان « يا رب ، تو آگهى كه مرا دادرس نماند وز نو خطانِ آل على هيچ كس نماند » 6 از پيش خصم سرور دين چون گذر نداشت * جز حربگه به هيچ رهى راه برنداشت در زير زين كشيد عقاب پرنده را * كش تُندى عقاب بُد و بال و پر نداشت زينب برون دويد و ركابش گرفت زود * كز سروران جيش ، تنى را دگر نداشت آمد به پيش لشكر و حجّت تمام كرد * صد حرف راست گفت و در آنها اثر نداشت خاتم شد او و خيل دغا حلقه گِرد او * كز آن ميان به هيچ طرف ره به در نداشت از فرط تير و تيغ تن پاك او نمود * نخلى كه غير خنجر و پيكان ثمر نداشت از پا فتاد زينب وقتى گشاد چشم * بر پيكر شريف برادر كه سر نداشت بر اشك او نسوخت دل دشمنان بلى * باران لطيف بود و اثر در حجر نداشت دادند خيمه‌ى شهِ دين را صلاى عام نه عزّتى به پردگيان و نه احترام 7 گشتند چون كه آل على بر شتر سوار * ز افغان و اه و ناله ، قيامت شد آشكار بهر چه سرنگون نشد اين نُه سپهردون ؟ * بهر چه واژگون نشد اين خاك بىمدار ؟ زينب چو ديد جسم برادر به خاك و خون * وز تير و نيزه بر تن او زخم بىشمار از كار رفت و نعره‌ى « هذا حسين » او * در ساكنان عالم بالا نمود كار گريان به ناله گفت : كه اى جان من حسين * جسم تو را كه كرده اين چنين خسته و فكار ؟ در خاك و خون سرشته در اين دشت كين چراست * آن گيسويى كه شانه زدش پيك كردگار ؟ هست اين تنى كه فاطمه پرورد در بغل * كو آن سرى كه ختم رسل داشت در كنار ؟ رو در مدينه كرد سوى هادى سُبُل و انگه به گريه گفت كه : « يا خاتم الرُسُل »