مرضيه محمدزاده
871
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
تو آن طفل و وهم تو كام تو * زمين و زمان جوز و بادام تو نبينى در آن بودنىهاى نغز * همى پوست خائى ابر جاى مغز مگو فيض عشقت شود رهنمون * كه تا مغز از پوست آرى برون كسى مغز را باز داند ز پوست * كه با خويش دشمن شود بهر دوست كسى پا گذارد در اين دايره * كش از عشق در جان فتد نايره كسى را از اين پرده داند درست * كه بىپرده جان برفشاند درست تنى گردد آگه ز سرّ خداى * كه از جان و دل سر نمايد فداى نيانديشد ، از تيغ و تير و كمان * نپرهيزد ، از زخم گرز و سنان نپرسد ، گرش تير و خنجر زنند * نترسد ، گرش پتك بر سر زنند اگر خيمه سوزندش و بارگاه * نگردد ز سوز درون دادخواه پسر را اگر كشته بيند به پيش * غم دل نهان دارد از جان خويش وگر خسته بيند برادر به تيغ * ببندد ، زبان از فسوس و دريغ وگر دختران بسته بيند به بند * و يا خواهران را سر اندر كمند نگويد ، به جز شكر پروردگار * نمويد ، بر آن بستگان زار زار وگر تير بارند بر پيكرش * نجنبد ز شادى دل اندر برش * * * چنين درد در خورد هر مرد نيست * كسى جز حسين اهل اين درد نيست نديدى كه در عرصهى كربلا * چسان بود صابر به چندين بلا لب تشنه جان داد نزد فرات * چو اسكندر از شوق آب حيات ز يكسو تنش گشته آماج تير * ز يكسو شده خواهرانش اسير ز يكسو بهشتى رخان ، دستگير * درون دوزخ ، و آهشان زمهرير زنان سيه پوش از خيمهگاه * سيه كرده آفاق ، از دود آه سكينه به زنجير ، و زينب به بند * رقيه به غل ، عابدين در كمند چو برگ گل از غم ، خراشيده روى * چو اوراق سنبل ، پريشيده موى رخ از خون چو تاج خروسان شده * نگارين چو كفّ عروسان شده يكى را رخ از زخم سيلى ، فگار * يكى را كف از خون دل ، پرنگار يكى را دو رخ نيلى از ضرب مشت * يكى را سر نيزه بالاى پُست يكى ، ژاله پاشيده بر لاله برگ * يكى خسته عنّاب را ، از تگرگ يكى برزخ ، از زلف بگشوده تاب * چو دود پراكنده ، بر آفتاب ولى اين همه زجر ، بىاجر نيست * كه زخمى كه جانان زند ، زجر نيست مگر ديده باشى به عشق مجاز * كه معشوق با عاشق آيد به راز