محمد بن عبد الله بن عمر

مقدمه 98

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

رسيدن ، لكن گفت : تو اين خواب با هيچ كس مگوى ، وعباس ، رضى اللّه عنه ، از پيش عاتكة برخاست وبرفت به پيش وليد ، كه وليد دوست عباس بود ، واين خواب با وى بگفت . وليد برفت وپيش عتبه پدر خود بازگفت ، وعتبه برفت وپيش قريش بازگفت . پس حديث آن خواب در ميان قريش فاش گشت وجملهء قريش حكايت از آن مىكردند » . « عباس ، رضى اللّه عنه ، مىگويد : چون به مسجد در رفتم كه طواف خانه كنم ، أبو جهل را ديدم كه با جماعتى از قريش نشسته بودند وحكايت خواب عاتكة مىكردند . أبو جهل ، چون مرا بديد ، آواز برآورد وگفت : اى پدر فضل ، چون از طواف فارغ شوى ، پيش ما آي كه سخنى با تو داريم . عباس گفت : چون از طواف فارغ شدم ، به بر ايشان رفتم وبنشستم ، أبو جهل مرا مىگويد : اى بنى عبد المطلب ، اين چه نبيّهء ديگر است كه ظاهر شد در ميان شما ؟ گفتم : آن چيست ؟ گفت : آن خواب كه خواهر شما ظاهر كرده است ، عاتكة ، واز غيب خبر مىدهد ، وديگر مرا مىگويد : اى بنى عبد المطلب ، راضى نيستيد بر آن كه مردان شما دعوى پيغمبرى مىكنند ، تا زنان شما نيز برخيزند ودعوى پيغمبرى كنند ؟ آن وقت روى باز قوم خود كرد وگفت : اى قوم قريش ، سه روز ديگر برمىشمريد ، اگر از اين سخن كه عاتكة گفته بود چيزى ظاهر مىشود ، پس همان است كه وى گفت ، واگر نه كه هيچ نبود وبه خلاف اين باشد ، ما جمع قريش محضرى كنيم وبدان ثبت وسجل كنيم كه دروغ‌زن‌تر از بنى عبد المطلب در جملهء قبايل عرب نيست ، تا هيچ كس از عرب بعد از اين اعتبار به قول ايشان نكند وسخن ايشان به هيچ نگيرند وسمت خلف وكذب تا قيامت بر خاندان ايشان بماند . عباس گفت : چون أبو جهل اين سخن‌ها بگفت ، من با وى بلجاج نگرفتم وخصومت نكردم وبه جواب وى مشغول نشدم ودر خود انكار نمودم وگفتم كه خواهر من عاتكة هيچ خواب نديده است واز اين سخن كه مردم مىگويند وى خبر نيست . اين بگفتم وبرخاستم وبرفتم . چون به سراى خود رفتم ، وهنوز شب نيامده بود كه جمله زنان قبيلهء عبد المطلب به سراى من آمده بودند تا ملامت من كنند كه چرا هيچ جواب وى ندادم ، وآن از بهر آن تعيير مىكردند كه ايشان را خبر شده بود از آن هرزها كه أبو جهل گفته بود به بنى عبد المطلب ، ومىگفتند كه اى بنى عبد المطلب ، شما تا آن‌گاه خاموش باشيد وچنين فاسقى خبيث را ، يعنى أبو جهل ، به مراد خود رها كرديد كه زبان طعن در مردان قبيلهء ما گشود وهر چه مىخواهد مىگويد واين ساعت كار به جايى رسيده است كه سخن نيز در حقّ زنان مىگويد وشما را خود چندان غيرت نمىجنبد