محمد بن عبد الله بن عمر

مقدمه 96

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

گفتم : سخن مگوى ، تا كسى ديگر نداند ومن بروم وأو را بازپس آورم ، وبفرمودم تا أسب زين كردند وخود سلاح در پوشيديم وسلاح بر خود راست كردم وأسب را در پوشيديم وبرفتم ، به طمع صد اشتر كه از قريش بستانم ، وعرب چون به كارى رفتندى ، به فال قداح برگرفتندى ؛ اگر راست برآمدى بكردندى ، واگر كج آمدى ، آن كار فرو گذاشتندى ، وقداح جنس قرعه‌اى بود . سراقه گفت : چون برنشستم ، قداح در افكندم وراست نيامد ، دوم بار برافگندم وهم راست نيامد ، سوم بار برافگندم وهم راست نيامد ، ساعتي مىگفتم نشايد رفتن وطمع صد اشتر مرا نمىگذاشت ، وهم برنشستم واز دنبالهء سيد ، عليه السلام ، برفتم . چون پاره‌اى برفتم ، أسب من بر وى در افتاد ومرا بيفگند ؛ برخاستم وگفتم : اين چه حالت است ؟ أسب من هرگز خطا نكرد . امروز چه رسيده است ؟ ساعتي گفتم بازگردم وديگر طمع صد اشتر مرا نگذاشت . پس ديگر بار برنشستم ، چون پاره‌اى راه برفتم ، ديگر بار أسب من خطا كرد ؛ پس دل تنگ شدم ، گفتم : اين چه خواهد بودن ؟ عزم آن كردم كه بازگردم وطمع صد اشتر مرا نگذاشت . ديگر بار برنشستم ومىراندم ، تا به نزديك آن شدم كه به سيد ، عليه السلام ، رسم . چون سيد ، عليه السلام ، از دور بديدم ، قصد كردم كه پيشتر روم ؛ ديگر أسب من بر روى در افتاد وپايهاى وى به زمين فرو شد ومرا درافكند ؛ ديگر برخاستم وگفتم : اين همه سختى كشيدم واين ساعت كه به ايشان رسيدم باز نتوانم گرديدن ، آن‌گاه قوّتى كردم وپايهاى أسب از زمين بركشيدم وبرنشستم وچون برنشستم ، در مقابلهء خود ابر پاره‌اى ديدم كه برآمد وآتش از آن مىباريد ، چنان كه من نزديك پيغامبر شدم ، آتش نزديك‌تر مىآمد . چون چنان ديدم ، يقين بدانستم كه من را بر ايشان دستى نخواهد بودن ، واگر پاره‌اى پيشتر روم ، آتش در من افتد ؛ آن وقت آواز دادم وگفتم : يا محمد ، منم سراقة بن مالك ، آمده بودم تا تو را بازپس برم ، اكنون بدانستم كه نمىتوانم ، دستوري ده كه مىخواهم كه با تو سخنى بگويم وعهدي مىكنم كه با هيچ كس نگويم كه من شما را ديدم ؛ بعد از آن سيد ، عليه السلام ، أبو بكر را فرمود كه ببين تا چه مىگويد ؟ أبو بكر جواب وى بازداد وگفت : بگو تا چه مىگويى . گفت : من مىدانم كه كار محمد بالايى خواهد گرفتن ومقصود من آن است كه مرا خطى دهد كه آن خط مرا علامتي باشد ميان من ووى ، تا روزى كه مرا به كار بايد عرض دهم . سيد ، عليه السلام ، به أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، فرمود ، تا خطى بنوشت وبه وى داد . سراقة بن مالك گفت : من آن رقعه برگرفتم ومحكم بكردم وپنهان باز خانه آمدم وآن أحوال با هيچ كس نگفتم وآن خط با خود مىداشتم تا فتح مكة حاصل شد » .